است. در این زمینه همواره دو نوع تفکر وجود دارد، تفکر شرقی که در آن انسان خود را جزئی از طبیعت میدانسته و همواره در ارتباطی تنگاتنگ و چندسویه با آن به سر میبرده است. و تفکر غربی که طی آن یک رابطهی سهگانه بین انسان، خدا و طبیعت وجود دارد، به طوری که دو رابطهی انسان- طبیعت و خدا-طبیعت در این میان شکل گرفته است. (گروتر, 1383, ص. 146).
2-1-1- چهار دوره ی ارتباط انسان با طبیعت:
در رابطهی با سیر رابطهی انسان و طبیعت در طول تاریخ چهار بخش را میتوان شناسایی کرد:
دوره اول: دورهای که انسانها در مقابل طبیعت ناتوان و نسبت به آن متعهد بودهاند. در این دوره انسانها تحت سلطهی طبیعت قرار داشتهاند و طبیعت بر تمام ابعاد زندگی آنان تسلط داشته است. انسان تنها به دنبال تأمین نیازهای اولیهی بقا مانند امنیت و غذا بوده است.
دورهی دوم: در دوره دوم که تا ظهور انقلاب صنعتی ادامه دارد، انسانها در یک تقابل سازنده با طبیعت قرار دارند. جوامع طبیعی و دینی سنتی احترام خاصی برای طبیعت و منابع آن قائل هستند. در این دوره استفاده و بهرهبرداری از طبیعت با یک اصول مشخص و در حد نیاز میباشد و تخریب جدی به طبیعت وارد نمیشود. (محمودی نژاد, 1388, ص. 100). البته دستیابی گسترده به معماری بومی یکی از دستاوردهای ارزشمند این دوره است که در اثر تعامل مثبت و طبیعی انسانها با طبیعت حاصل شد و در بسیاری از مناطق دنیا به طرز موفق و قابل تقدیری تکامل یافت. شاید این برهه از زمان تناسب بیشتری با نظریهی فرازگرا در مورد رابطهی انسان و طبیعت داشته باشد، مبنی بر اینکه انسان در طول تاریخ با یک سیر پیشرفتگرا به تدریج رابطهاش را با طبیعت تکمیل نموده است.
دورهی سوم: با ظهور انقلاب صنعتی و ارائهی تفکرات جدید در مورد دین و انسان و جهان هستی انسانها خود را مالک بیچون و چرای جهان هستی میپندارند. انسانها نحوهی برخورد با طبیعت را در جهت بازدهی حداکثر اقتصادی و مادی مد نظر قرار داده (محمودی نژاد, 1388, ص. 100) و در این راستا، بهرهگیری از طبیعت به بهرهکشی از طبیعت مبدل میشود و تخریب منابع طبیعی شدت مییابد. شاید نظریهی فرودگرا در مورد رابطهی انسان و طبیعت را بیش از هر دورهای بتوان به این دوره نسبت داد مبنی بر اینکه انسان در طول دورهی حضورش بر کرهی زمین به تدریج از طبیعت فاصله گرفته به طوری که بهترین و کاملترین رابطهاش با طبیعت در آغاز طبیعت بوده است.
دورهی چهارم: اما در دورهی اخیر بشر به این نتیجه رسیدهاست که انهدام طبیعت و تخریب منابع آن نتیجهای جز انقراض نسل بشر و انهدام زیستکره نخواهد داشت. از این رو در این دورهی اخیر اصلاحاتی در مورد نحوهی برخورد با طبیعت آغاز شد. در این دوره درک از آسیبهای محیطی بالاتر رفته و جامعهی جهانی در صدد سازگاری صنعت با طبیعت بر آمده است (محمودی نژاد, 1388, ص. 127).
2-2- تاریخچه حضور طبیعت در معماری
جوامع امروزی در حالی به سمت حفظ طبیعت و تلفیق آن با معماری حرکت میکنند که بیشتر صاحبنظران به حضور طبیعت در معماری بومی گذشته معترفند. اما توجه دوباره به طبیعت بعد از انقلاب صنعتی را میتوان به طراحی قصر بلورین توسط ژوزف پاکستن نسبت داد. در بحبوحهی شکلگیری جنبشهای معماری قرن بیستم پیدایش گرایشات ارگانیک توسط فرانکلوید رایت و همچنین گرایش اکسپرسیونیستی گائودی به طبیعت به ادامهی این مسیر قوت بخشید. مواجهه با بحران انرژی و همچنین بیداری جوامع در مورد فجایع زیستمحیطی و نابودی منابع منجر به شکلگیری گرایشات اکولوژیک گردید. تعریف مفهوم پایداری و شکلگیری انجمن ساختمان سبز آمریکا و متعاقبا گرایش معماری سبز نقطهی شتابی در زمینهی فراگیر شدن حضور طبیعت در ساختمان بود. با معطوف شدن توجه طراحان به شگفتیهای موجود در طبیعت گرایش بومیمتیک یا زیستوارگی پا به عرصهی طراحی نهاد و در پی آن در تلفیق با تکنولوژی و علوم رو به رشد گرایش بیونیک شکل گرفت. این حوزه مفاهیمی نظیر بیومورف(زیست دگردیسی) را نیز در برگرفت. آخرین گرایش از این مجموعه گرایش بیوفیلیک یا زیستدوست است که از قلب علوم بیولوژیک به شکلی جامع و همهجانبه پا در عرصهی تئوری، علم و طراحی نهاده است.

2-3- شکلگیری تئوری بایوفیلیا
دکتر ادوارد ویلسون استاد زیستشناسی دانشگاه هاروارد که در زمینهی زیستشناسی مشهور به سلطان مورچگان است پس از بیست سال تحقیق و پژوهش بر روی زندگی اجتماعی حشرات به خصوص مورچهها مقولهی زیستجامعهشناسی را مطرح کرد. پس از آن با یافتن شواهدی در زمینهی طبیعت نهفته در رفتار انسانها متوجه وابستگی ذاتی و همیشگی نسل بشر به طبیعت شد و تئوری بایوفیلیا را در سال 1984 در قالب کتابی با عنوان باوفیلیا منتشر نمود. نظریهی وی با استقبال شایانی در مجامع علمی مواجه گشت و جوایز بینالمللی ارزندهای را به خود اختصاص داد. در سال 1993 کتاب فرضیهی بایوفیلیا به وسیلهی دکتر استفان کلرت مدرس علوم محیطی در دانشگاه ییل وبا همکاری دکتر ادوارد ویلسون منتشر شد و این سر آغاز ورود بیوفیلیا به عرصهی طراحی است.
2-4- بایوفیلیا در گستره ی علم
بایوفیلیا از همان ابتدا با وجود شواهد علمی در مورد وابستگی انسان به طبیعت شکل گرفت اما در ادامه با بیشتر شدن این شواهد علمی تقویت شد. در حوزهی روانشناسی و روانشناسی محیط نقش شفابخشی طبیعت غیرقابل انکار است و شگفتانگیزتر آنکه حضور عناصر طبیعت در فضاها نه تنها موجب کاهش بیماریهای ساکنین از جمله اختلالات جسمی نظیر سردرد یا اختلالات خواب میشود ب
لکه نقش بهسزایی در تسریع روند درمان و بهبودی بیماران دارد به طوری که بیمارانی که بعد از عمل به اتاق بهبودی دارای عناصر طبیعی منتقل میشوند روند بهبودی کوتاهتری خواهند داشت. همچنین علم بیوفیلیک در شناخت بیولوژی بدن انسان در محدودهی زیستعصبشناسی جهت دریافت بهتر نحوه ادراک و هماهنگ نمودن محیط با عناصر تامینکنندهی رضایت انسان موفق بوده است. در نهایت میتوان گفت که بایوفیلیا در یک رابطهی تکاملی با علم به سر میبرد به طوری که پیشرفت آن متقابلا وابسته به پیشرفت علوم انسانشناسی، بیولوژی و روانشناسی است.
2-5- ورود بایوفیلیا به حوزه طراحی:
ورود بایوفیلیا به عرصهی طراحی به عکس گرایشات دیگر معماری از حوزهی نظری و کتب علمی آغاز شد. در واقع طراحی بیوفیلیک در ابتدا تنها به دنبال ساختمانهای دارای ویژگیهای مورد نظرش بوده، نه به دنبال بیرونکشیدن ویژگیهای ساختمانهای ساختهشده برای شکل دهی به یک تئوری طراحی، که عموما روش متداول در شکلگیری گرایشات معماری بوده است. بایوفیلیا با تلاش دکتر استفانکلرت به عرصهی طراحی وارد شد. اولین بیانیهی طراحی بیوفیلیک توسط استفان کلرت به واسطهی انتشار کتاب “ساختن برای زندگی” در سال 2005 صورت گرفت و در سال 2008 با انتشار کتاب “طراحی بیوفیلیک” با همکاری مارتین مادور و جودیس هیرواگین کامل شد. آقای کلرت در این کتاب 72 عنصر طبیعت را برای حضور در محیط انسانساخت پیشنهاد میدهد، در زمینهی طراحی شهری نیز آقای تیموتی بیتلی از مؤلفان سرشناس شهرسازی سبز کلیاتی از شهر بیوفیلیک را در این کتاب مطرح مینماید و در سال 2011 به تفصیل در کتاب “شهر بیوفیلیک” ویژگیهای یک شهر بیوفیلیک را بیان میکند.
3- فصل سوم (طبیعتدوستی)
در این فصل به بررسی طبیعتدوستی و مفاهیم مرتبط با آن خواهیم پرداخت.
3-1- واژه ی بایوفیلیا
واژهی بایوفیلیا متشکل از دو بخش “بایو” و “فیلیا” است. بخش اول در دستور زبان انگلیسی به عنوان پیشوند کلمات به حساب میآید و برگردان فارسی آن معادل پیشوند “زیست” است. مانند زیستاقلیم، زیست فناوری و زیستساختار و کلمات مشابه است که پیشوند زیست به معنای در ارتباط بودن با واحدها و سازوکارهای زیستی موجود در طبیعت است. بخش دوم کلمه نیز در دستور زبان انگلیسی به عنوان یک پسوند به حساب آمده و از ریشهی لاتین آن به معنای دوستداشتن است. در واقع این پسوند با اضافه شدن به هر کلمه معنای آن را توأم با دوست داشتن مینماید. به طور مثال “francofilia” به معنای فرانسه است. در نتیجه ترکیب این دو بخش معنای دوست داشتن زیست یا زیستدوستی را به دنبال خواهد داشت. اما به این دلیل که واژهی زیستدوست در برخی موارد ثقیل و درگیر با مباحث علم زیستشناسی است، در برخی موارد از واژهی طبیعتدوستی نیز بهره گرفته شدهاست.
3-2- طبیعت دوستی (بایوفیلیا)
تئوری بایوفیلیا به وابستگی نسل بشر به طبیعت اشاره دارد و این وابستگی را حاصل میلیونها سال تکامل متقابل گونهی انسانی در بستر طبیعت میداند. این تئوری ادامهی تکامل و بقای انسان در مسیری سالم را مشروط به تماس بیواسطه و هرچه بیشتر انسان با طبیعت در طول زندگی روزانهی خود میداند و طراحی بیوفیلیک نیز به دنبال تامین این مهم از طریق تحقق حضور حداکثری طبیعت در محیط پیرامون انسان است.
3-3- علم عصب شناسی و طبیعت انسان
فرآیندهای ذهنی ما همواره ما را قادر به برقراری ارتباط و سازگاری با محیط پیرامونمان ساخته است. ما به طور غریزی طالب رابطهی فیزیکی و بیولوژیکی با جهان هستیم. ساز و کارهای ادراکی بشر که فرآیندهای گفته شده از خلال آنان به وقوع میپیوندد پاسخ و رابطهی ما با معماری و محیط ساخته شده را تعریف مینمایند. اساس این کنش متقابل طبیعت انسان است، نتیجهی نهایی تکامل ساز و کارهای عصبی ما در پاسخ به محرکهای بیرونی نظیر زمینههای اطلاعاتی موجود در طبیعت ایجاد شده.
جست و جوی بشر در عناصر مختلف برای سرپناه منجر به ساخت بناها و شهرها شده است. از نظر تاریخی فرم این ساختارها برخواسته از منطق مصالح در دسترس و فرآیندهای نظمدهندهی فضایی ذهن انسان بوده است. به کارگیری آنچه که در دسترس بوده برای ایجاد یک ساختار موجب شد تا مردم به طور غریزی مکانهایی را بسازند که تشکیلدهندهی اطلاعات، اشکال و مفاهیمی باشند که حس بهزیستی مورد نیازش را برآورده سازند. تصمیمهای طراحانه به عنوان یک توسعهی طبیعی از فرآیندهای عصبشناسانه در جهت زنده نگاه داشتن بشر به عنوان یک گونهی زنده به نام انسان بوده است. بشر بدون آنکه در مورد سرشت این فرآیندها آگاه باشد به سادگی و به همین شیوه ساختمانها و شهرهای خود را بنا نمود. بدون هیچ سؤالی در مورد هزارهی آیندهی خود اما پس از مدتزمانی رابطهی با جهان فیزیکی از خلال مفاهیم عملی نظیر افسانهها، اساطیر، سمبلها و ساختارهای اجتماعی وارد مرحلهی پیچیدهتری شد. همچنانکه فرآیند ساختن به وسیلهی فرآیند طراحی به تسخیر در آمد معماری به عنوان یک بروز سیال از ایدههای فطری بشر پیرامون فرم، فضا و صفحه مبدل به امری دستنیافتنی شد. رابطهی مردم با جهان فیزیکی از خلال تکنولوژی و صنعتیسازی بسیار پیچیدهتر شد، این امر در معماری امروز نیز کاملا واضح است.
پیرو قرنهای متمادی از اصلاح و افزودن به واژگان معماری، فرآیند طراحی به عنوان قلمرو اختصاصی اربابان ساخت و ساز همگی در خاک دیگری ریشه دوانیدند. زمانی که معماری از قلمرو صنایع به مفهوم سنتی خود به محدودهی یک توانایی ذهنی حاصل از محیط دانشگاهی
انتقال یافت آموزش معماری خود را با نظام آموزشی دانشگاهی البته نه به طور کامل هماهنگ کرد. هنگامی که معماری قلمرو فلسفی دانشگاهی را تقلید نمود خود را به عنوان یک نظام جدید جدا شده از مسیر تکاملش یافت. به مرور زمان معماران خود را از تاریخشان جدا کردند و از آنجا همانند باستانشنان رفتار کردند. هیجانآور اما بی ارتباط با دغدغههای طراحی روز. در سالهایی که گذشت طراحی معماری و آموزش شیوههای معماری همگی از آن فرآیندهایی که محیط ساخته شده را به عنوان امری ذاتا انسانی ارائه میداد جدا شدند.

3-3-1- معماری برخواسته از طبیعت انسان
جنبشهای معماری قرن بیستم و پس از آن وضعیت کنونی معماری را بدانجا رسانده که اغلب ارزش هر اثر معماری را با میزان جدا شدنش از جهان پیرامون ارزیابی میکنند. جهانی که پهنهای برای زندگی و آسایش مردم است. اگر بخواهیم معماری را امری به جز خدمترسانی به بشر بدانیم مغایر با ذات معماری در ابتدای پیدایش سخن گفتهایم.
برا

دیدگاهتان را بنویسید