بدین ترتیب، تنها زمانی مکان¬ها زنده¬اند که واجد خصلتِ «چیزبودن» باشند. تنها درصورت داشتن چنین کیفیت ساختاری¬ای می باشد که به عنوان چیزی «تودستی»- و نه«فرادستی»- ، برای ما اهلی شده و ما از آن¬ها مراقبت می¬کنیم. اما چنین کیفیتی از کجا ناشی می¬گردد؟ و چگونه یک مکان ما را در تلقی¬مان از چیز بودنش و مراقبت از آن یاری می¬رساند؟
الکساندرچنین کیفیتی را در «آزادی ظریف و پیچیده از تضادهای درونی» دانسته و تأکید می¬کند که تنها در این صورت می باشد که این مکان¬ها زنده خواهند بود(همان،ص24): «الگوهای خاصی که بنا یا شهر را می-سازند ممکن می باشد زنده یا مرده باشند. به هراندازه که زنده باشند امکان آزاد شدن نیروهای درونی ¬ما را فراهم می¬سازند و ما را آزاد می¬کنند؛ اما اگر مرده باشند، ما را در بند تناقضات درونیمان نگاه می¬دارند» (همان،ص85). واقعیت این می باشد که شخص آن¬چنان تحت تأثیر محیط خود می باشد که حالت هماهنگی [درونی] اش بستگیِ تام به هماهنگی او با محیط خوددارد. بعضی انواع موقعیت¬های کالبدی و اجتماعی به بشر کمک می¬کند تا بشر زندگی را بیشتر دریابد، و بعضی دیگر اینکار را دشوار می¬سازد (همان،ص90)؛ «دربنایی که همۀ الگوها زنده¬اند، همچنین روی مزاحمی وجود ندارد. مردم راحت¬اند؛ گیاهان آسوده¬اند؛ جانوران کارهای طبیعی خود را انجام می¬دهند؛ نیروهای فرسایشی با طریقه مرمت طبیعی¬ای که ترکیب بنا ایجاب می¬کند در تعادل¬اند؛ نیروی جاذبه با ترکیب تیرها و طاق¬ها و ستون¬ها و با نیروی باد در تعادل می باشد؛ آب باران به گونه طبیعی جریان می¬یابد، به نحوی که فقط به رشد گیاهانی کمک می¬کند که خود به علل دیگری با شکاف بین سنگفرش¬ها وزیبایی ورودی و عطرگل¬ها در مهتابی به هنگام عصر در تعادل¬اند… » (همان،ص114).
به¬طورخلاصه، هر فضا برای آن¬که به مکانی بامعنا تبدیل گردد، بایستی به نحوی زنده باشد تا بشر به کمک آن-ها ، اولاً بتواند زندگی را پیدا کرده و ثانیاً تضادهایش را حل کند. اما چگونه یک مکان ما را در برطرف کردن تضادها، یاری می¬رساند؟ در واقع یک مکان هنگامی¬که از تضادهای درونی خویش رهایی پیدا نمود، مکانی پایدار و زنده خواهد بود. تنها مکانی که با خودسازگار باشد، می¬تواند به مکانی زنده و بامعنا تبدیل گردد. بدین ترتیب که هرمکان، بر این اساس که ماهیتاً«چه هست» به ما بگوید «چه بایستی باشد».
دنیای علم به ما نشان می¬دهد که همۀ چیزها به یک میزان واقعی و زنده¬اند، بااین¬حال، شخصی که مکان-های زنده و بامعنا را تجربه کرده باشد، می¬تواند بر این توهم علم فائق آمده، بین مکان¬های زنده و سازگار باخود و فضاهای خود ویرانگر و مرده ، تفاوت قائل گردد و کوشش در ساختنِ چنین مکان¬هایی کند. الکساندر، همانطورکه در بخش «رویداد-ساختار» گفتیم، بر«خصلت¬طبیعی» یک بنا تأکید دارد.

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

وی بنا را نیز مانند طبیعت واجد چرخۀ تکرارها و تنوع¬ها دانسته، می¬افزاید: «چرخۀ تکرار وتنوع در هر مرتبه سبب می¬گردد که ترکیب کلیه موارد فراخ و سیال باشد. طبیعت همواره دارای تسامح و فراخی و راحتی می باشد؛ و این ترکیب راحت مستقیماً از تعادل میان تکرار و تنوع ناشی می¬گردد… این خصلت همه¬جا هست، هرجایی از عالم که چنان با نیروهای درونی خود سازگاری داشته باشد که با طبع خود صادق باشد… این به آن معنا نیست که بنا یا شهری که زنده می باشد ظاهری زیرا درخت یا جنگل دارد. بلکه بدین معناست که دارای همان تعادل بین تکرار و تنوع می باشد که طبیعت دارد» (همان،ص128-126). بدین ترتیب، کیفیت این مکان¬ها در این معنی، نه به هدف بلکه به پایداری درونی آن¬ها وابسته می باشد و در کل، فضا، زمانی به یک مکانِ زنده مبدل می¬گردد که نیروهای درونیش را آزاد کند و زمانی مرده می باشد که از ایجاد نظامی که با نیروهای درونیش به تعادل رسیده می باشد، عاجز باشد؛ زیرا که نیروهای آزاد نشده درجهت تخریب آن مکان برمی¬آیند. به این دلیل می باشد که الکساندرمی¬گوید: «[انسجام یک مکان زنده]، به ارزش¬های ظاهریِ انسانی¬ای که من و شما یا ساکنان آن¬جا آن¬ها را وضع می¬کنند، بستگی ندارد. زنده بودن امری می باشد ذاتی و مختصِ ساختار» (همان،ص103). درنتیجه می¬توان گفت که زنده بودن یک مکان بیش از هر چیز به سازگاری با نیروهای درونی¬اش و به¬¬عبارتی، به «خودبانی» بودن آن بستگی دارد.
ویژگی دیگری که الکساندر برای یک بنای زنده قائل می¬گردد این می باشد که چونان یک “کل منسجم” اقدام کند. درواقع، «درطبیعت همواره همه چیز «کل» زاده می¬گردد و رشد می¬کند… . زنده بودن بنا هم تنها هنگامی ممکن می¬گردد که به صورت یک کل رشدکند». این بدین معناست که درساختن یک بنا، می¬بایستی کل را در ذهن خود تصور کنیم. درعین¬حالی که یک جزئیات یک بنای زنده نیز می¬بایستی، به همان دقت کلیاتش، بی-همتا و متناسب با محیطشان باشد (همان،ص399).
درعین حال، بایستی توجه نمود که لزومی ¬ندارد بنا را با مخارج ¬بالا بسازیم. ¬ویژگی”گران بودن”، متضمنِ¬زنده-شدن بنا نخواهد بود. همانطورکه درصحبت بامردی میان¬سال، نیز چنین امری مشهود بود: «خانه¬های گران-قیمت شما در تهران، زیبا هستند، اما در نهایت خانه نیستند،”کاخ”اند،نه جای زندگی…».

2-1-2-5-نظم
شاید بتوان، نظم و نظام فکری (پارادایم) حاکم بر زندگی بشر را به دو بخش بسیارکلی تقسیم نمود:
نظم نمادین و نظم علمی؛

بشر همواره کوشش بر این داشته می باشد که خود را در محیط سمت و سو دهد و نظم معینی را ایجاد نماید. چنین نظم مشترکی، «فرهنگ» نامیده شده می باشد این نظم بر پایۀ نظام¬هایی از نمادهای مشترک بنا شده می باشد و مشارکت در فرهنگ به آن معناست که فرد می¬داند چگونه این نمادهای مشترک را به کار برد. فرهنگ، به این تعبیر، شخصیت فردی را با دنیای سامان یافته، بر پایۀ تأثیرات متقابلِ بامعنا، درهم می¬آمیزد (نوربرگ-شولتز، 1382،ص45). علم نیز به عنوان بخشی از فرهنگ، بر پایۀ مواجه ¬با محیط پیچیدۀ بشر، رشد کرده و از این رو، بی¬شک، بخش ضروری و مکمل توسعه می باشد. بدین ترتیب، نظم نمادین، علم را در دل خود و در پوشش «فرهنگ» نگه داشته و در کنار نظام¬های دیگری زیرا «هنر» و «مذهب»، کوشش درشناخت محیط ترکیبی و پیچیدۀ جهان داشته می باشد.
نظم جدید اما با رویکرد علمی و توجه افراطی به فناوری، در پی آشفتگی¬های شهر پس ازانقلاب صنعتی و بر بستری از نیازهای زمان خویش موجودیت یافته می باشد. درچنین نظمی، تنها موضع¬گیری ¬به جهان، نوع تعقلی آن می باشد. در واقع، پیش از این، تنوع زندگی از طریق تعیّن بخشیدن به آن حفظ می¬گردید، اما امروزه، ما صرفاً «حقیقت علمی» را می¬پذیریم. لذا ممکن می باشد این حقیقت، با ارزش¬های وجودی در تضاد باشد و شرایطی را پدید آورد که ما در آن، برای تسلط بر امور، چندان رشد نکنیم. درنتیجۀ چنین نظم صرفاً علمی-ای می باشد که ما بخشی از فرهنگ را، به عنوان کل آن، می¬پذیریم (نوربرگ- شولتز، 1382،ص45). چنین پارادایمی «اینک بیش از هر زمان دیگر موجد بیگانگی، پریشانی و تنهایی بشر گشته می باشد؛ زیرا هستی بشر اساساً و ماهیتاً فضایی می باشد و موجودیتش، موجودیتی در جهان و درهم تنیده با آن و تلقی فضا در قالب هندسه¬ای انتزاعی و تجریدی [می باشد و این موضوع در اینجا از آن جهت واجد اهمیت می باشد که] نگاه به مکان به عنوان مقوله¬¬ای کمّی، قابل تعریف، قابل تحلیل و قابل پیش¬بینی که در چنبرۀ روابط مکانیکی، علّی، جبری، صد در صد و قطعی قرار دارد، با ماهیت بشر و هستی او در تعارض می باشد» (پرتوی، 1387، ص 12-11).

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

در واقع در زندگی روزمره و در جهان واقعی (نه جهان انتزاعی حاصل از پژوهش علمی)، به ندرت، اشیائی خالص و با نظم علمی خواهیم پیدا نمود، بلکه پدیده¬ها واجد نظامی بس پیچیده¬تر و غنی¬تر از نظم منتزع علمی هستند.
برای تفهیم فرق تفاوت این دو نوع نظم در معماری، گفته¬ای از الکساندر کاملاً گویای مسئله خواهد بود: «در بناهای منشوری زمان ما، بناهایی که با هندسۀ سادۀ مکعب¬ها و دایره¬ها و کره¬ها و مارپیچ¬ها و مستطیل¬ها ساخته می¬شوند؛ این هندسه نظم ساده لوحانه¬ای می باشد که از نظم¬ طلبی کودکانه¬ای برمی¬آید. گاهی چنین نظمی را درخور بنا می¬پنداریم زیر به ما آموخته¬اند که چنین بیاندیشیم؛ اما در اشتباهیم. نظم درخور هر بنا یا شهر، که وقتی مستقر می¬گردد که بناها به درستی با نیروهای درونشان جور شده باشند، نظمی بس غنی¬تر می باشد و هندسه¬ای بس پیچیده¬تر از این دارد. اما این نظم فقط غنی و پیچیده نیست، بلکه بسیار ویژه می باشد و در هر وضعی که بناها واقعاً درست باشند رخ می¬نماید. هرگاه کسی موفق گردد بنایی زنده بسازد این هویت ویژه را دارا خواهد بود، زیرا این تنها هویتی می باشد که با حیات سازگاراست» (الکساندر، 1386،ص458).
وی همین¬گونه با تأکید بر لزومِ رهایی ما از نظم انتزاعی مدرن و بازگشت به ارتباط¬ای ارگانیک با طبیعت و پیروی از نظم پیچیده و نظام¬مند آن، می¬افزاید: «حقیقت این می باشد که آن چیز که در ما به ظاهر هرج و مرج می-نماید، نظمی می باشد غنی که می¬خروشد، بزرگ می¬گردد، می¬میرد، می¬سراید، می¬خواند، می¬خندد، جیغ می¬کشد، داد می¬زند و می¬خوابد. اگرفقط بگذاریم که این نظم فعالیت¬های ساختن ما را هدایت کند، بناهایی که می-سازیم و شهرهایی که در ساختن¬شان کمک می¬کنیم، چراگاه قلب بشر خواهد بود. برای زدودن این وهمیات از خود، و رهایی از همۀ تصویرهای ذهنی تصنّعی نظم که طبیعتی را که درون ماست وارونه جلوه می¬دهد، بایستی نخست با نظامی آشنا شویم که رابطۀ حقیقی میان ما و محیطمان را به ما بیاموزد. سپس وقتی این نظام کار خود را نمود، توهمات پوچی را که حالا به آن¬ها چسبیده¬ایم زدود، آن¬ وقت آماده خواهیم بود که خود را به دست آن نظام بسپاریم، و مانند طبیعت اقدام کنیم. این راه بی¬زمان ساختن می باشد: آموختن آن نظام وتولید براساس آن» (همان،ص14).

2-1-2-6-تعیین موقعیت
احراز هویت هیچگاه از زندگی روزمره جدا نبوده، و پیش روی همواره به اعمال ما بستگی داشته می باشد. معمولاً هر عملی را که انجام می¬دهیم به ¬تعیین موقعیت عملکردی و روان¬شناختی می باشد مرتبط است. براسا