زند، اين داستان را ديگر نمي توان طرح قلمداد کرد.
در ادبيات انگليسي نمونه ي مشهور طرح مجموعه ي طرح هايي است که چالزديکنز تحت عنوان طرح‌هايي از باز نوشته است” (داد، 338:1390).

2-1-3 تفاوت داستان و طرح
“داستان را به عنوان نقل رشته اي از حوادث که بر حسب توالي زماني ترتيب يافته باشند تعريف کرديم. طرح نيز نقل حوادث است با تکيه بر موجوديت و روابط علت و معلولي. “سلطان مرد و سپس ملکه مرد” اين داستان است. اما در ((سلطان مرد وپس از چندي ملکه از فرط اندوه در گذشت)). طرح استدر اينجا نيز توالي زماني حفظ شده وليکن حس سببيت برآن سايه افکنده است) ) (فورستر، 118:1384)

2-2 عناصر ساختاري طرح
“طرح به عنوان يکي از مهمترين عناصر داستان از ساختاري پيچيده برخورداراست. عناصر سازنده ي طرح، عبارتند از شروع، ناپايداري، گسترش، تعليق، بحران، اوج، گره گشايي وپايان. در ادامه به تعريف و شرح آن‌ها پرداخته مي شود.” (موام، 1373: 82)

2-2-1 شروع5
رابرت اسکولز، در کتاب “عناصر رمان6” درباره ي نقش شروع داستان چنين مي نويسد: “وظيفه ي آغاز داستان اين است که شخصيت هاي کليدي را معرفي کند، مناسبات اوليّه ي آن ها را مشخص نمايد، صحنه را براي کنش هاي اصلي آماده سازد، و در صورتيکه داستان نياز دارد چيزي درباره ي گذشته آن عنوان کند، پايه هاي مضمون را پي ريزي نمايد و بالاخره اولين نشانه هاي بحران داستان را به خواننده نشان دهد، بحراني که بعداً منجر به کنش اصلي داستان خواهد شد” (اخوت، 1371: 226-227).
“شروع چنان اهميت دارد که گاه خود پايه ي طرحي براي نوشتن داستان مي شود. شروع هاي ليز و جذاب سبب مي شوند تا خواننده به سرعت به درون داستان بلغزد در حالي که شروع هاي کسالت بار اغلب خوانندگان کم حوصله را از ادامه خواندن داستان منصرف مي سازد” (مستور، 1379: 17).

2-2-2 ناپايداري7
“ناپايداري، يکي از مهم ترين عناصر ساختاري پيرنگ است و به مقابله شخصيت ها يا نيروها با يکديگر کشمکش مي گويند” (مير صادقي، 1376: 295). “در واقع قوت شروع ها با ميزان القاي ناپايداري نسبتي تام دارد. نقطه ي عزيمت داستان ها خروج از حالت توازن و ورود به موقعيتي ناپايدار است” (مستور، 1379: 19). “کشمکش ممکن است برخورد يا رويارويي. شخصيتي با خودش يا با شخصيت هاي ديگر، يا انديشه‌اي با انديشه ديگر و جهان بيني با جهان بيني ديگر به وجود آيد” (مير صادقي، 1376: 295-296).

2-2-3 گسترش8
“هر ناپايداري همواره خود پرسش هايي را پيش مي کشد که پاسخ به اين پرسش ها در طول داستان منجر به گسترش طرح مي شوند. پرسش ها در واقع گره هاي طرح اند که افکندن آن ها در داستان و بازگشايي شان داستان را گسترش مي دهد” (مستور، 1379: 20).

2-2-4 تعليق9
“با گسترش پيرنگ کنجکاوي خواننده بيشتر مي شود و شور و اشتياقش براي دنبال کردن ماجراي داستان، زيادتر. شخصيت اصلي داستان اغلب همدردي و جانبداري او را به خود جلب مي کند و خواننده نسبت به سرنوشت او علاقه مند مي شود. همين علاقه مندي نسبت به عاقبت کار آن شخصيت، او را در حالت انتظار و دل نگراني نگاه مي دارد و چنين کيفيتي را در اصطلاح “حالت تعليق” يا “هول و ولا” مي گويند. به عبارت ديگر “حالت تعليق” يا “هول و ولا” کيفيتي است که نويسنده براي وقايعي که در شرف تکوين است، در داستان خود مي آفريند و خواننده را مشتاق و کنجکاو به ادامه دادن داستان مي کند و هيجان و التهاب او را برمي انگيزد” (مير صادقي، 1388: 75-76). تعليق حاصل موقعيتي است که خواننده مايل است آينده داستان را حدس بزند امّا نمي تواند. تدارک چنين وضعيتي ضمن ايجاد جذبه در روايت مخاطب را ترغيب مي کند تا خواندن داستان را تا انتها پيش ببرد.
“تعليق ها باشد چنان طراحي شوند که همواره دو اصل مهم در آنها لحاظ شده باشد: اول برانگيختن حس تمايل دانستن ادامه داستان در مخاطب و دوم عدم توانايي خواننده در پيش قطع ادامه ي ماجرا. ايجاد و حس تمايل محصول القاي صميميت است که نويسنده بايد ميان شخصيت هاي داستانش و مخاطب به وجود آورد و صميميت زماني به وجود مي آيد که مخاطب با شخصيت هاي داستان احساس نزديکي و در نتيجه همذات پنداري کند. از سوي ديگر نويسنده بايد بکوشد فرآيند ارائه ي اطلاعات را به گونه‌اي طراحي کند و خواننده نتواند ادامه ي ماجرا را حدس بزند. اين فرآيند بايد طبيعي و همسو با پيشرفت داستان صورت گيرد” (مستور، 1379: 21-22).
“هول و ولا ممکن است به دو صورت در داستان به وجود آيد. يکي آنکه نويسنده رازِ سر به مهري را در داستان پيش بکشد و گره افکني کند و وضعيت و موقعيتي غير عادي به وجود آورد که خواننده مشتاق تشريح و توضيح آن بشود. مثل داستان هاي پليسي و جنايي، حادثه اي، يا شخصيت و شخصيت‌هاي داستان، چه زن، چه مرد را در وضعيت دشوار قرار بدهد به طوري که شخصيت ميان دو عمل، دو راه، بايد يکي را انتخاب کند و گاهي اين دو عمل و دو راه هر دو نامطلوب هم هست و انتخاب يکي از اين دو راه، توجه خواننده را بيشتر به خود جلب مي کند” (ميرصادقي، 1376: 296). “حالت تعليق هنگامي به اوج خود مي‌رسد که کنجکاوي خواننده به تشويش وي درباره ي سرنوشت شخصيت اصلي داستان گره بخورد” (پرين، 1378: 26).

2-2-5 بحران10
“لحظه اي است که نيروهاي متقابل براي آخرين بار با هم تلاقي مي کنند و عمل داستاني را به نقطه‌ي اوج يا بزنگاه مي کشانند و موجب دگرگوني زندگي شخصيت يا شخصيت هاي داستان مي شوند و تغييري قطعي در خط اصلي داستان به وجود مي آورند” (مير صادقي، 1388: 76). “تعليق ها تا آنجا که تنش و هيجان به اوج خود برسد ادامه مي يابد چنين تعليقي را بحران گويند” (مستور، 1379: 22). “اين تغيير مي‌تواند در جهت بهتريا بدتر شدن وضع و موقع شخصيتي باشد و کار و عملي را متوقف يا متحول کند”

2-2-6 اوج يا بزنگاه11
“نقطه اوج هر داستان جايي است که تنش در داستان به اوج خود برسد” (مستور، 1379: 22). “نقطه ي اوج يا بزنگاه نقطه اي است در داستان کوتاه، رمان، نمايشنامه و داستان منظوم که در آن بحران به نهايت خود برسد و به گره گشايي داستان بينجامد. نقطه ي اوج داستان، نتيجه ي منطقي حوادث پيشين است که همچون آبي در زير زمين جريان داشته و از نظر پنهان مانده است و جاري شدن آب بر زمين پايان ناگزير آن است. منطق مسير حوادث داستان نيز ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند اما وقتي به نتيجه ي نهايي آن مي رسد خواننده آن را مي پذيرد. اثري ممکن است بزنگاه هاي متعددي داشته باشد و بزنگاهي قوي‌تر از بقيه باشد، معمولاً اين بزنگاه اصلي بر بزنگاه هاي ديگر مقدم است” (مير صادقي، 1388: 76-77).
“نقطه ي اوج در داستان کوتاه تا حدي به مصراع آخر رباعي شباهت دارد که در آن پيام اصلي رباعي گفته مي‌شود. در اين نقطه نويسنده پيام و انديشه ي اصلي طرح را طي آميزه اي پيچيده از احساس و انديشه باز مي تاباند. هر چه نقطه ي اوج به انتهاي داستان نزديک تر باشد تأثير آن بيشتر خواهد بود” (مستور، 1379: 23).

2-2-7 گره گشايي12
“پي آمد وضعيت و موقعيت پيچيده يا نتيجه ي نهايي رشته حوادث است و نتيجه ي گشودن رازها و معماها و برطرف شد سوء تفاهمات. در گره گشايي، سرنوشت شخصيت يا شخصيت هاي داستان تعيين مي شود و آن ها به موقعيت خودآگاهي پيدا مي کنند، خواه اين موقعيت به نفع آن ها باشد يا ضررشان” (مير صادقي، 1388: 77).
“در گره گشايي گره هاي کور – به خصوص گره هاي نهفته ي اوج – باز مي شوند و گويي نوري بر زواياي تاريک داستان افکنده مي شود و در اين مرحله داستان به سطح جديدي از تعادل مي رسد. گره گشايي همان چيزي است که جيمز جويس به آن اهميت زيادي مي داد و از آن به “تجلي” تعبير مي کرد. توجه به اين نکته اهميت دارد که گره گشايي بايد کوتاه و فشرده باشد تا تأثير تنش پديد آمده در نقطه‌ي اوج آسيب نبيند” (مستور، 1379: 24).

2-2-8 پايان13
“گاه پس از گره گشايي کوتاه وجود دارد که دايره داستان در آن نقطه بسته مي شود. اين صحنه در واقع پايان داستان است. پايان هاي قوي و مؤثر، داستان را ماندگارتر مي سازد. قوي‌ترين پايان ها پاياني است که پس از آن ذهن مخاطب شروع به فکر کردن درباره ي انديشه ي نهفته در داستان کند” (همان: 25).

2-3 موضوع14
موضوع، واقعه اي مرکزي و اصلي داستان است. “موضوع، آن اطلاع اساسي است که داستان نويس، به خاطر انتقالش به مخاطب، اقدام به خلق داستان مي کند و همه ي عناصر پايه و تابع و سازهاي مورد توجه و علاقه ي خود را در خدمت انتقال درست آن در مي آورد” (ابراهيمي، 1378: 57). “موضوع هر داستان مفهومي است که داستان درباره ي آن نوشته مي شود. در داستان کوتاه، موضوع به لحاظ ساختاري مانند پيکري است که اندام هاي داستان به آن مربوط اند و رويدادهاي داستان مستقيم يا غيرمستقيم بايد به نحوي به آن مربوط باشند. اين مفهوم اغلب پاسخي است به اين پرسش: داستان درباره ي چه بود؟ (مستور، 1379: 29). “موضوع يک “صورت وضعيت کلي” است از آنچه که “به ريز” آن يا جزء جزء آن در “ماجرا” داستان مي آيد” (ابراهيمي، 1378: 57).” بنابراين موضوع، شامل پديده ها و حادثه هايي است که داستان را مي‌آفريند و درون مايه را تصوير مي کند، به عبارت ديگر موضوع قلمرويي است که در آن خلاقيت مي‌تواند درونمايه خود را به نمايش گذارد”.

2-3-1 انواع موضوع داستان
مير صادقي موضوع داستان ها را به پنج گروه کلي طبقه بندي مي کند که عبارتند از:
1- داستان هاي حادثه پردازانه
2- داستان هاي واقعي
3- داستان هاي وهمناک
4- داستان هاي خيال و وهم (فانتزي)
5- داستان هاي واقع گرايي (رئاليسم) جادويي. (همان: 218).
“موضوع هاي داستاني را گاه به موضوع هاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي، فلسفي، شخصي، تخيلي، عاشقانه و انواع ديگر تقسيم مي کنند” (مستور، 1379: 30).

2-3-2 تفاوت موضوع يا درونمايه
موضوع با درونمايه تفاوت دارد، “موضوع، تصويري بسيار محدود، فشرده و قالب بندي شده و بدون جزئيات، تزئينات، تشريحات و اقطاعِ فرعي را از آن مدنظر نويسنده است به ذهن مخاطب ارسال مي دارد” (ابراهيمي، 1378: 57). “درونمايه چيزي است که از موضوع به دست مي آيد و تفسير يا بينشي است درباره‌ي موضوع مثلاً موضوع داستاني ممکن است درباره ي گلي باشد، درونمايه اش تفسير ناپايداري طبيعي وجود گل است” (مير صادقي، 1376: 300).

2-4 شخصيت15
2-4-1 تعريف و پيشينه
” “کاراکتر” در زبان يوناني “?????” و به فرانسه “?????????” آمده است. کاراکتر از ريشه “?????????” به معني حکاکي کردن و عميقاً خراش دادن گرفته شده است. شايد کلمه در اصل، سانسکريت و به معني خراشيدن فارسي امروز باشد. اما اين واژه در زبان فارسي بيشتر شخصيت ترجمه شده است” (قادري، 1386: 114-115). “شخصيت در لغت به معني ذات خلق و خوي مخصوص شخصي است و در معني عام، عبارت از مجموعه ي خصوصياتي است که حاصل برخورد غرايز و اميال نهفته ي انسان با دانش هاي اکتسابي او در زمينه هاي مختلف اجتماعي مي باشد. در ادبيات، شخصيت، فرد ساخته شده اي است که مانند اشخاص حقيقي از ويژگي هايي برخوردار است و با اين ويژگي ها در داستان و نمايش ظاهر مي‌شود” (داد، 1390: 301).
“شخصيت، موجود جاندار يا جانور انگاشته شده يي است که حضور، تفکرات و اعمالش، به هر واقعه محتمل الوقوع حيات و حرکت مي بخشد و به آن واقعه، شکل و ساختمانِ داستاني و هنري مي دهد” (ابراهيمي، 1378: 79). “اشخاص ساخته شده اي (مخلوقي) را که در داستان و نمايشنامه و… ظاهر مي‌شوند شخصيت مي نامند. شخصيت در اثر روايتي يا نمايشي، فردي است که کيفيت رواني و اخلاقي او، در عمل او و آنچه مي گويد و مي کند وجود داشته باشد” (مير صادقي، 1388: 84). “مهمترين عنصر منتقل کننده ي داستان و مهمترين عامل طرح داستان، شخصيت داستاني است” (يونسي، 1365: 25). “شخصيت مَحمِل و پيش برنده ي وقايع، ماجراها، حوادث داستان است”
“شخصيت داستاني معمولاً انساني است که با خواسته نويسنده يا به صحنه ي داستان مي گذارد، با شگردهاي مختلفي که نويسنده به کار مي برد ويژگي هاي خود را براي خواننده آشکار مي سازد، کنش هاي مورد نظر

دیدگاهتان را بنویسید