” آكاكي آكاكويچ ” قهرمان ” شنل ” گوگول، داستان سراي شهير روس، به جاي برداشتن شنل از دوش اشراف و ژنرال ها، در خيابان هاي سرد شب، در شهر سن پترزبورگ، پرسه در خيابان هاي شهر مه گرفتگان، رشت نجيب و زيبا، مي زند ؛ تا طعمه اي مردمي از نيروي كار، يا بي نوا را، از دهان گرگ گرفته، در معبر تاريخ قسي و نانوشته مان، زندگي ابدي به آن ببخشد.
شگفت و ناباور اين كه، روح او معبر حلول صدها قهرمان داستان شده، و شهرت و شايد محبوبيتش، نزد نازك طبعان خيال و به نفع آنان مصادره ي به مطلوب، يعني به دلخواه گرديده است. اما چه باك او ـ دانش آراسته ـ تاوان اين همه را از پيش، با كوله بار رنج خويش مي دهد. مجيد دانش آراسته، براستي “‌ قهرمان داستان “‌ي است كه مي نويسد، با هزار چهره هم مي نويسد. كاش مي شد، نمايشي با حضور اين تك چهره ها مي آفريدم. اين زبان مودار، كه بي اعتنا به ترويج قباي هركس، استخوان ليسيده ي مردمان محروم را، بر كوله بار داستان هاي خويش، حمل مي كند، با هر چه قدر اضافه بار، وام دار كسي نيست. انگار رستاخيزي پيش رو دارد، اما روزگاري خود بر دوش قهرمانان داستان هاي خود، اين مردمان محروم، به ظاهر مردگان بي قوت و غذا، اما براستي زنده برده خواهد شد و آن رستاخيز ديگري است.
حال شأن قهرمان بودن زيبنده ي نويسنده اي چون اوست و اين اتفاق بعد از يك دوره تاريخي، كه گورگي، قهرمان آن بوده تنها براي نويسنده اي چون ريموند كارور اتفاق افتاده و بس ؛ و اما نگاهي گذرا، به چند روايت، يا ديالوگ يا مونولوگ از داستان هاي او : ” در عقل اجاره اي تنها مربي است كه مي داند چه موقع بازي كن را تعويض كند. حتي اگر يك فوق ستاره باشد. پس نبايد به او ايراد گرفت. ” كه چرا زبان آن كشور را ياد نمي گيرد. مربي كه نمي خواهد توي آن كشور زندگي كند ؛ يا از آنجا زن بگيرد. اما اگر كسي بگويد يك تيم با “عقل اجاره اي” هرگز پيروز نخواهد شد؛ اين از موضوع بحث ما خارج است. “عقل اجاره‌اي” را هيچ وري نمي شود تعريف كرد ؛ فقط بايد آن را خواند. اين داستان 300 كلمه اي، با هوش برتري نوشته شده و به نحو دلپذيري ما را مجاب حرفي مي كند كه اگر به زبان دوربين گفته مي شد، تنها “وودي آلن” مي توانست در سينماي طنز آن را بزند؛ و بي شباهت به گل پاياني بازي در دقيقه ي 90 نيست. تمام محاسبات يك بازي زباني، روي چمن سبز متاليك يك استاديوم بزرگ ورزشي، در آن منظور شده است. عقل اجاره اي را مي شود با حكاكي روي پلاك، بر سر در سازمان ” جهاني فيفا ” نصب كرد. مجيد دانش آراسته، “رقص پاي زبان” ما را، با “حضوري دلپذير” و شوت يك گل طلايي با “عقلي اين بار نه اجاره‌اي” يك به يك كرد. در داستان ” ونوو ” راوي راننده ي يك كاميون است، بار زده براي بندرانزلي، هواي دريا هم به سرش است. كنار جاده توقف مي كند، براي ناهار در رستوران… پسرش هوس كلاه حصيري مي كند و به سمت جاده مي رود و زير چرخ هاي يك كاميون له مي شود. راوي به خاطر مي آورد كه آن كاميون چطور فرار كرده، و اين را عقوبت تصادف و متعاقب مي داند، اما ناباورانه از زبان مسلطش، صاحب رستوران، به اشك و آه آن فراري كه بيست سال پيش كرده مي شنويم :
“آن پسر كه زير گرفتي، بچه ي من بود” در داستان ” لوله بخاري” طنزي تلخ و سياه به كار رفته. مادري در واپسين روزهاي بيماري، در سايه روشن اتاق، لوله ي بخاري را جاي يك شبح يا عاشق خود گرفته، و با آن به راز و نياز است.
در روايت داستان آمده: بعضي قاري ها مي ترسند با مرده تنها بمانند. يكي از بستگان مرده بايد كنارش باشد. ولي بعضي ها احتياجي به اين بستگان ندارند چون شب از نيمه گذشت، كنار مرده مي خوابند اگرچه مادرم خيال مي كرد كه “قاري” يك لوله بخاري است. اما من مي دانستم كه او ديگر از لوله بخاري جدا شده و دارد به پدرم مي گويد: “آقا جان، كجايي؟ من دارم مي آيم” متن در حسي عجيب و آشنا، آدم با كارهاي مجيد دانش آراسته، اخت مي شود. اين حس، به وضوح با مجموعه داستان “حضور دلپذير” بار ديگر نمود پيدا كرد. “خود يك كوير است” در من تجربه شد و در اين آخرين مجموعه او يعني مخاطب به لحن و صداي نويسنده عادت مي كند و اصلاً دلش نمي خواهد اين صدا، در رويت داستانهاي او خاموش بشود كه نمي شود: چون جويندگان دانش، پيام شان نور است و نور هر كجا كه بشكند، گوشه ي ديگري روشن مي‌شود. (دانش آراسته، 1388) مسعود پور هادي در ويژگي هاي جهان داستاني مجيد دانش آراسته چنين مي گويد:
ميان داستان نويساني كه با بازي هاي زباني و شگردهاي روايتي ادبياتي نخبه گرا ـ عمدتاً ـ آپارتماني خلق مي كنند، دانش آراسته داستان هاي كوتاه خود را با گزارش از زندگي آدم هاي حاشيه اي مي نويسد؛ آدم‌هايي كه در چنبره ي زندگي روزمره از روياهاي شان بسيار دور پرت شده اند. پور هادي به اين نكته اشاره دارد كه نويسنده از پرداختن به مسائل بزرگ و ايده هاي پيچيده و ماليخوليايي سر باز مي زند و از چيزي مي نويسد كه درباره اش مي داند ؛ از مكان هاي جغرافيايي يي كه علي رغم تغييراتي كه به لحاظ ساز و كارهاي زندگي مراكز شهرها و مناطق ويژه طي كرده اند، هنوز همان گونه اند كه چند دهه ي پيش بوده اند: خانه هاي مستاجري، كوچه هاي تو در تو، قهوه خانه ها و پاتوق هاي سر گذر. او ويژگي سبكي دانش آراسته را در بازآفريني اين فضاهاي واقعي و پرداختن به مسائل ناگفته ي زندگي آدم هاي اين مكان‌ها مي داند.
هم چنين پور هادي به “حسي نويسي” نويسنده ايراد وارد مي داند و اشاره مي كند در مواجه با برخي از داستان هاي دانش آراسته اين گونه احساس مي شود ه مخاطب دفترچه ي خاطرات كسي را ورق مي زند. اشكال او به وارسيون هاي مختلفي است كه نويسنده از حوادث جهان واقعي اطراف مان از منظر راوي ـ كه لحن واحدي بر روايت ها مترتب دارد ـ اعمال مي كند. از اين نظر اعتقاد دارد خواننده نمي تواند در قبال داستان هاي دانش آراسته تعيين تكليف كند و ي گويد : ” نمي شود به اعتبار داستان هاي گزارشي در مورد كارهاي دانش آراسته قضاوت كرد. به نظر من به گردش و ويرايش برخي از داستان ها مي توان به مجموعه يا مجموعه هايي از داستان كوتاه دست يافت كه بي شك از آثار ماندگار در عرصه ي داستان كوتاه نويسي فارسي خواهند بود. (کانون ادبي و هنري دانشگاه پيام نور رشت، پرنيان، 1388)
مريم اسحاقي يكي از منتقدين درباره اش مي گويد :
نگاه مهرباني دارد. صدايش نيز. با لبخند و فروتني سخن مي گويد. قدم هايش متواضع است و قلمش رنگ، مي خواهم نامش ياد من و تو باشد و ريا ندارد. گوشهايش خيلي شنونده است. بگذار از او بگويم: قلمش در كوچه هاي گيلانمان جاري مي شود. در دست هاي قهوه چي، در صندلي هاي رنگ و رو رفته ي قهوه خانه، در كوچه هاي شلوغ، در نيمكت هاي قديمي كلاس و صداي خسته معلم از كليات قضيه‌ي فيثاغورث، در صف هاي قديمي مدرسه، در روياهاي گل آقاي سرباز و عطر چاي…
با تخيل قوي اش در كوچه راه مي رود، در قهوه خانه مي نشيند و با چشمانش رنگ ها و صداها را مي‌شنود. داستان هاي كوتاهش را كه مي خواني، مي بيني زياده گويي نمي كند. به سطرها و نوشته هايش رنگ و لعاب نمي دهد. واقعيت دانش آراسته قلمش به زندگي نزديك است. را چه خاكستري، چه سبز همان گونه كه هست به روي كاغذ مي آورد كه گويي حرف مي زند. داستان هاي كوتاهش نمايشي ساده از زندگي عادي و روزمره است كه در عين حال به شگفتي ات مي دارد. ديالوگ ها شفاف، همراه با صداقت و راستي است. پيداست نويسنده نگاه تيزبيني دارد و لحظه ها و گفتگوها را شكار مي كند و مانند عكاسي لحظه هاي گاه تهي و گاه تلخ را تصوير مي كند.
او توانسته قلمش را و شيوه ي نگارشش را جوان و متفاوت نگاه دارد و از قلم كلاسيك دوري جسته است. مينيمال نويسي است كه از كوچه هاي شهرستان و از زبان فقر سخن مي گويد. پايان برخي از داستان هايش پرسش برانگيز و گاه تكان دهنده است و همين روايت جاري لحظه ها خواندني ترش مي كند. نويسنده اي است كه دغدغه ي داوري خواننده يا باور ديگران قلم ساده و بي ريايش را آلوده به استعاره هاي سخت و فراز و نشيب هاي غير قابل فهم نكرده است (اسحاق، 1388)
آثار مجيد دانش آراسته :
از مجيد دانش آراسته داستان نويس معاصر گيلان يك رمان و دوازده داستان كوتاه تاكنون منتشر شده است.
پرچم خاورميانه، داستان كوتاه 1336
مجموعه داستان 1351
نسيمي در كوير، داستان بلند 1358
سفر به روشنايي، مجموعه داستان 1376
در صداي باد، مجموعه داستان 1379
مو به مو، مجموعه داستان 1382
خاكستر نشين راه طلوع، مجموعه داستان 1383
متن خود يك كوير است، مجموعه داستان 1384
خط خوش شهر، مجموعه داستان 1387
قضيه ي فيثاغورث با يك صفر در دو گوش، مجموعه داستان 1388
اشتباه قشنگ، مجموعه داستاني 1388
ساختار شكن چشم ها، مجموعه داستان 1388
هوا هنوز مي سوخت، مجموعه داستان 1389
گنجشك ها در بالكن، مجموعه داستان 1389
معرفي متن :
مجموعه گنجشك ها رو بالكن شامل 19 قصه است كه به قلم مجيد دانش آراسته در سال 1389 به رسته تحرير درآمده است.
كه عنوان قصه ها به جهت آشنايي مختصر با مجموعه قصه ها و شماره صفحات به شرح زير مي باشد :
قصه اول احضار 7
قصه دوم تقويم ديواري 11
قصه سوم اوراق مشاركت 15
قصه چهارم چرخش روزگار 21
قصه پنجم سالن تابستاني 23
قصه ششم فلافل فروش 27
قصه هفتم خط حايل بين شما 33
قصه هشتم گنجشك ها در بالكن 37
قصه نهم آبشار 41
قصه دهم يكي از هزار 45
قصه يازدهم مشايعت كنندگان 49
قصه دوازدهم عشق فقير من 53
قصه سيزدهم اعليحضرت 57
قصه چهاردهم اجراي كردي 63
قصه پانزدهم شهر كوران 67
قصه شانزدهم كوچه هاي پير 73
قصه هفدهم در سوگ تيم ملي 101
قصه هجدهم فردا چه روزي است 105
قصه نوزدهم پرسه اي درقاب عكس كلاس پنجم ابتدايي 111

4- بررسي و تحليل ساختاري مجموعه ي “گنجشک ها در بالکن”
در اين فصل با استفاده از بنياد نظري فصل دوم به بررسي و تحليل ساختاري مجموعه ي “گنجشک ها در بالکن” پرداخته خواهد شد.
داستان او با عنوان “اختصار” است که از نظر ساختار بررسي و تحليل مي گردد.

4-1 داستان اول “احضار”
4-1-1 موضوع
موضوع مانند تنه ي درخت شاخه ها و برگ ها داستان را حول خود نگه مي دارد. اندام ها و اجزاي داستان گفتارها، رفتارها و وقايع داستان بر گرد موضوع شکل مي گيرند” (مستور، 1379: 74)
موضوع قصه ي اول دربار? نوشتن خاطرات و زندگي در گذشته ها بود. نويسنده در چند سطر اول داستان موضوع را به صراحت بيان کرده است.

4-1-2 طرح
دوست راوي دبيري است که با زن و بچه هايش در يکي از شهرستانهاي شمال زندگي مي کند و زندگيش را صرف نوشتن و يادآوري خاطرات گذشته با دوستان گذشته مي کرد.
“به همين خاطر هر چند وقت يکبار به دوستش زنگ مي زد و از حال او مي پرسيد و از او مي خواست که سيگار کشيدن را ترک کند و بعد مي گفت: سلامش را به دوست مشترکشان آقاي صالحي برساند اما وقتي سلامش را مي‌رساندم صالحي شانه بالا مي انداخت و مي گفت: ولش کن بالا خانه اش خوب کار نمي‌کند.” (دانش آراسته، 1389: 8)

4-1-3 ساختار طرح
ساختار طرح عبارت از نويسنده اي است که فکر مي کند هنوز در زمان گذشته زندگي مي کرد و دوست داشت با او مثل يک نويسنده يا سر دبير مجله رفتار کنند.
4-1-3-1 شروع
داستان اول با مقدمه اي کوتاه که بيان کننده موضوع داستان و معرفي شخصيت اصلي داستان است آغاز مي‌شود. “تلفن که زنگ مي زد اولين حرفش اين بود: مشغول دعانويسي هستي؟ منظورش نوشتن بود. بعد مي گفت: باز هم سيگار مي کشي يا ترک کرده اي؟ و از مضرات سيگار حرف مي زد گوش کن چه مي‌گويم يک شب دلت را صاف مي کني. صبح زود از خواب بيدار مي شوي دو رکعت نماز مي خواني و از خدا مي‌خواهي که سيگار را ترک کني خدا هم به تو کمک مي کند يک ربع ورزش مي کني و از هواي صاف ريه را پر مي کني و از زندگي لذت مي بري.
در شهري دور افتاده و پرت زندگي مي کرد و دلش به گذشته ها خوش بود. هفته اي يک نامه

دیدگاهتان را بنویسید