منابع مقاله درباره امام صادق، نهج البلاغه

دانلود پایان نامه

است و اگر در مثل”ليتفقهوا في الدين”، محدوده مسائل ديني را ملاحظه مي کنيم، به يمن وجود واژه “دين” بعد از “ليتفقهوا” و قرائن ديگر است. به بيان ديگر، اگر فقه در لغت به معناي بصيرت و ادراک دقيق در هر چيز است، در قرآن نيز به همين معنا آمده و تغييري در آن رخ نداده است؛ گرچه مورد استعمال همه مشتقات آن يا بيشتر آنها مسائل ديني باشد.

1-3 : فقه در عصر صحابه، تابعين و لسان روايات اهل بيت(ع)
از تأمل در مجموعه رواياتي که واژه فقه در آن به کار رفته، اين نتيجه به دست مي آيد که معصومان(ع) و صحابه و تابعان اين واژه را در ادامه کاربردهاي قرآني به کار مي گرفتند؛ يعني فقه را هم در معناي بصيرت و ريزبيني و هم در مجموعه دين به کار مي بردند و فقيه را کسي مي دانستند که به مجموعه مسائل و مفاهيم ديني ـ اعم از اعتقادات، اخلاق و احکام ـ بصيرت لازم داشته باشد و به اصطلاح، اسلام شناسي تمام عيار باشد.
اين نکته، خصوصاً با ملاحظه رواياتي از فريقين که ويژگيهايي را براي عنوان “الفقيه ” ذکر مي کنند و آثار و نشانه هايي را براي فقه برمي شمرند، قابل باور است؛ ويژگيها و نشانه هايي که قطعاً به صرف آشنايي با احکام حلال و حرام و تفريعات طلاق، لعان، بيع و اجاره، بدون فراگيري معارف و معيارهاي اخلاقي، حاصل نمي گردد. برخي از اين ويژگيها چنين است:
الف. نگه داشتن مردم و مخاطبان در حالت خوف و رجا و مأيوس نساختن آنان از رحمت خدا و مأمون نکردنشان از مکر و سخط خدا: “الفقيه کل الفقيه من لم يقنط الناس من رحمة الله و لم يؤيسهم من روح الله عزوجل و لم يدع القرآن رغبة عنه إلي ما سواه”. (امام علي، نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، . ابو محمد، عبدالله بن عبدالرحمن التميمي الدارمي، سنن دارمي، مترجم بنت شيخ الحديث حافظ عبدالستار عماد، ج1، ص89 ؛ عبدالرحيم، محمد، تيسير الوصول، ج2، ص162، از اميرمؤمنان علي(ع.) )
ب. زهد در دنيا و رغبت به آخرت به همراه تمسک به سنت نبي مکرم: “ان الفقيه حق الفقيه الزاهد في الدنيا، الراغب في الاخرة، المتمسک بسنة النبي صلي الله عليه و آله و سلم”. (کليني، محمد بن يعقوب، فروع کافي، ج1،مترجم غفاري، علي اکبر، ص70، ح8 . ابو محمد، عبدالله بن عبدالرحمن التميمي الدارمي، سنن دارمي، همان . )
ج. بغض و کينه در راه خدا و آشنايي با حيله ها و آفتهاي نفس خويش: “لايفقه العبد کل الفقه حتي يمقت الناس في ذات الله و حتي لايکون احد أمقت من نفسه.” (علي بن حسام، علاءالدين، مشهور به متقي هندي، کنزالعمال، دائره المعارف العثمانيه، حيدرآباد، ح28950 ) .
د. حلم و سکوت و گزيده گويي: “من علامات الفقه، الحلم، …و الصمت” .( مفيد، شيخ، الاختصاص ، ص232 ) “من فقه الرجل قلة کلامه فيما لايعنيه”. (مجلسي، علامه،بحارالانوار، ج2،مترجم موسوي همداني، ص54. )
با اين بيان روشن مي شود که در فرهنگ خود اهل بيت، عنوان “فقيه اهل بيت” به کسي اطلاق مي شود که صرف نظر از بصيرت در مسائل حلال و حرام، از بصيرت در مسائل تفسيري، کلامي، اعتقادي و اخلاقي نيز برخوردار باشد و در واقع بايد عناويني چون “اسلام شناس” و “دين شناس” را معادل آن دانست.
اين عموم و شمول مفهومي، اختصاص به عرصه روايات فريقين ندارد، بلکه به طور کلي، در ادبيات و استعمالات متشرعان، سلف صالح و عصر صحابه و تابعين نيز بوده و اين حقيقتي است که بزرگاني چون شهيد ثاني در منية المريد (شهيد ثاني، منية المريد،مترجم طباطبايي، محمدرضا، ص157. ) و ابوحامد غزالي در احياء العلوم (فيض کاشاني، محسن، المحجة البيضاء، ج1،مترجم عارف، محمدصادق، صص81 ـ 83 ) به آن تصريح کرده اند.
به بيان ديگر، چنان که در لسان روايات و ائمه(ع)، واژه فقه در معناي قرآني خود که همان معناي لغوي است، استعمال مي شد، در محاورات و استعمالات متدينان و متشرعان نيز قضيه چنين بوده، بلکه از بعضي نقلها به دست مي آيد که اين وضعيت تا عصر امام صادق(ع) و شافعي و ابوحنيفه ادامه داشت؛ زيرا تا آن زمان علوم شرعي؛ يعني علم کلام، علم اخلاق و علم احکام، از هم جدا نبود و عالم و فقيه ديني به کسي گفته مي شد که از اعتقادات و اخلاقيات و مسائل عملي يکجا و در زمان واحد، آگاهي داشته باشد. بر همين اساس است که در نگاه ابوحنيفه، فقه به “مطلق شناخت نفس و آنچه به نفع و ضرر آن است” تعريف مي شود که طبعاً همه محورهاي سه گانه فوق را در بر مي گيرد.( بخاري، عبداله بن مسعود تاج الشريعه، الفقه الاسلامي و أدلته، ج1، ص29 . شيخ، محمد بن خرام، مرآة الاصول، ج1، ص44؛ التفتازاني، مسعود بن عمر، التوضيح لمتن التنقيح في اصول فقه، ج1، ص10 ) نيز بر همين اساس است که وي کتاب خود در عقايد را به “الفقه الاکبر” نامگذاري مي کند و با قيد “الاکبر” عقايد را از اخلاق و احکام جدا مي سازد، (موسوعة جمال، عبد الناصر، الفقه الاسلامي، ج1، ص9 ) چنان که احکام را با قيد “عملاً” از اعتقادات و اخلاق تفکيک مي نمايد. (رخيلي، وهبه، الفقه الاسلامي و أدلته، ج1، ص30 ) .
در چنين زماني است که علوم اسلامي تکامل مي يابد و از هم جدا مي شود و امام صادق(ع) در هر علمي از علوم ديني شاگرداني خاص تربيت مي کند و در خصوص علم احکام، کساني چون زراره و محمدبن مسلم را پرورش مي دهد. در اين هنگام، واژه فقه چه در لسان روايات و چه در لسان متشرعان، بر اثر کثرت استعمال در خصوص احکام فرعي، به تدريج حقيقتي ديگر مي يابد و به خصوص احکام عملي و فرعي تعريف مي شود؛ به گونه اي که شافعي همان تعريفي را براي فقه بيان مي دارد که بعدها در ميان علماي فريقين شهرت پيدا مي کند. وي مي گويد: “فقه، علم به احکام شرعيه عمليه اي است که از طريق ادله تفصيليه به دست آيد.” (دربدران، شيخ عبدالقادر، شرح جمع الجامع للمحلي، ج1،،ص32؛ محمداسماعيل، شعبان، شرح الـاسنوي، ج1، ص24؛ المدخل الي مذهب احمد، ص58. )
البته مدعا اين است که آنچه در اين عصر حادث مي شود، کثرت استعمالي است که مجازي را به حقيقت مبدل مي سازد و يا سبب به وجود آمدن اصطلاحي خاص مي شود، نه اينکه اصل استعمال واژه فقه در خصوص احکام فرعي نيز در اين عصر تحقق يافته باشد. شاهد اين مدعا رواياتي است که با آنکه در عصر اول صادر شده است، واژه “فقه” و “تفقه” را با قرينه در خصوص احکام فرعي استعمال کرده است. فتّال نيشابوري در روضة الواعظين از علي(ع) نقل مي کند که فرمود: “من لم يتفقه في دينه ثم اتّجر، ارتطم في الربا.” (فتان نيشابوري، محمدبن احمد، روضة الواعظين، ج2، مصحح اعلمي، حسين،، ص465 ) روايت ديگري نيز در دعائم الاسلام از آن حضرت نقل شده است: “الفقه ثم المتجر، فإن من باع و اشتري و لم يسئل عن حلال و حرام ارتطم في الربا.” (ابن حيون، نعان بن محمد، دعائم الاسلام، ج2، مصحح فيضي، آصف، مترجم اميدوار، عبداله، ص16، ج12. ) همچنين در فروع کافي از آن حضرت نقل شده که بر فراز منبر مي فرمود: “يا معشر التجار! الفقه ثم المتجر، الفقه ثم المتجر، الفقه ثم المتجر و الله للربا في هذه الامة أخفي من دبيب النمل علي الصفا”. (کليني، محمد بن يعقوب، فروع کافي، ج5، ص150، ج1 ) .
ظاهر اين روايات به قرينه اينکه مسئله ربا از احکام فرعي است، اين است که مقصود از “الفقه” مسائل شرعي و احکام فرعي مربوط به ابواب معاملات است. مگر اينکه گفته شود آنچه سبب دوري از ربا مي شود، صرف يادگيري حکم فرعي و شرعي آن نيست، بلکه تاجري که وارد بازار و تجارت مي شود و مي خواهد مرتکب حرام نشود، لازم است هم با حکم فقهي ربا و ساير محرمات باب تجارت آشنا گردد و هم با حکم اخلاقي و عقوبات و آثاري که بر آن مترتب مي شود و نيز با آياتي که در اين باره است و مثلاً انسان رباخوار را به منزله محارب با خداوند معرفي مي کند.
تذکر: از بررسي مجموع رواياتي که در زمينه فقه و فقاهت وارد شده، به دست مي آيد که رسول مکرم و ائمه(ع) براي جداسازي فقيه واقعي و حقيقي از غيرواقعي، اصرار فراوان ورزيده اند و در تعبيراتي نظير تعابير ذيل معيار فقيه واقعي را گوشزد نموده اند:
“ألا إن الفقيه من أفاض علي الناس خيره.” (مجلسي، علامه، بحارالانوار، پيشين، ص5، ج 10 ).
“ألا أخبرکم بالفقيه حقا؟” (همان، ص48 ، ج 8 ).
“ألا أخبرکم بالفقيه حق الفقيه؟” (همان، ص 49 ) .
“الفقيه کل الفقيه من لم يقنط الناس.” (همان، ص 56 ).
“فإنا لانعد الفقيه منهم فقيهاً حتي يکون محدّثا.” (مجلسي، علامه، بحارالانوار، پيشين، ، ج10.ص82 ) .
“لايکون الرجل منکم فقيها حتي يعرف.” (همان، ص184 ).
“لانعدّ الرجل من شيعتنا فقيهاً حتي يلحن له.” (همان، ص208 ).
اين نحو بيانات دليل بر وجود نوعي انحراف و کج فهمي در عرف متشرعه آن زمان و شيوع آن در زمينه فقه و فقاهت است که از دو حال خارج نيست: يا از اين جهت به وجود آمده است که در خانه اهل بيت را ـ که باب علم پيامبر و نيز فقيهان حقيقي و راسخان در علم بودند ـ بستند و رنداني به عنوان فقيه بصره، يا فقيه کوفه و يا… معرفي شدند که از مباحث تفسيري و قرآني و آيات نفساني و مسائل اخلاقي آگاهي نداشتند و يا حکايت از اين دارد که آغاز منحصر شدن واژگان “فقه”، “تفقه” و “فقيه” در مسائل فرعي و ذهنيت غلط به وجود آمده در آن، به همان عصر اول برمي گردد.
البته روشن است که استعمال واژه “فقه”، “تفقه” و “فقيه” در عرصه روايت در خصوص احکام فرعي و حتي شيوع آن، دليل بر عدم شيوع استعمال آن در معناي اعم نيست؛ چرا که در کثيري از روايات و شايد ـ چنان که مرحوم علامه مجلسي به آن تصريح کرده اند (مجلسي، علامه، بحارالانوار، پيشين،ص156 ) در اکثر روايات، در همين معناي اعم استعمال شده است. روايات فراواني داريم که اساساً مورد آن خصوص مسائل اعتقادي يا اخلاقي يا تفسيري است؛ نظير روايتي که از مردي سخن مي گويد که براي يادگيري قرآن به محضر رسول مکرم آمد و حضرت آياتي را برايش تلاوت کرد تا به آيه “فمن يعمل مثقال ذرة…” رسيد. مرد گفت: “همين کافي است” و برگشت. پيامبر اکرم نيز فرمود: “انصرف الرجل و هو فقيه؛ اين مرد در حالي برگشت که فقيه بود.” (همان ، ج 89 ، ص107 ).
در روايت ديگري امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) از بعضي کساني که به عنوان فقيه اهل بصره يا فقيه اهل کوفه معروف بوده اند، درباره بعضي از مسائل اعتقادي و تفسيري سؤال مي کند تا بي سوادي و عدم فقاهت آنان را به اثبات برساند. (همان، ج24، ص232 و 237 و ج2، ص293 ) .
1-4 : فقه در اصطلاح فقها و اصوليان
از آنچه گذشت به دست مي آيد که استعمال واژة “فقه” در يکي از آيات قرآن در مصداق بصيرت در مسائل دين: “ليتفقهوا في الدين”، سبب شد تا در لسان ائمه(ع) اين واژه مترادف با بصيرت و ادراک دقيق در امور ديني به حساب آيد؛ يعني در لسان ائمه و متشرعان نيز همان معناي لغوي اراده شود. تنها تغيير حاصل آمده، اين بود که صرفاً بر مسائل ديني تطبيق گرديد. اين محدوديت تطبيقي تا عصر تفکيک علوم ديني از يکديگر ادامه داشت. در اين عصر که همان عصر امام صادق(ع) است، چون دانشهايي نظير دانش توحيد يا کلام، نيز دانش اخلاق (معرفة النفس) و دانش تفسير، از بدنه فقه جدا شدند، فقه تنها در احکام فرعي به کار مي رفت و درست از همين تاريخ اصطلاح جديدي از حيث محدوده تطبيق (نه در اصل معنا که ادراک دقيق باشد) در نزد فقها و متشرعه به وجود آمد.
در اين عصر بود که در کلمات کساني چون شافعي، فقه به “علم به احکام شرعيه عمليه اي که از طريق ادله تفصيليه به دست مي آيد” (دربدران، شيخ عبدالقادر، شرح جمع الجامع للمحلي، پيشين؛ محمداسماعيل، شعبان، شرح الـاسنوي، پيشين؛ المدخل الي مذهب احمد، ص58 ) تعريف شد و تقريباً عين همين تعبير در کلمات فقها و اصوليان فريقين به چشم مي خورد. (طوسي، ابن جعفر محمد بن حسن، عدة الاصول، ج1، ص21 ؛ معالم الدين ، ص26 ؛ الاصول العامة للفقه المقارن ، ص15؛ مفتاح الوصول إلي علم الـأصول، ج1، صص22 و 23. ) تنها تفاو

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید