پایان نامه ارشد درباره انتقال اطلاعات، ضرب المثل

دانلود پایان نامه

ايستا دارند” (ميرصادقي، 1388: 92)

4-3-5-4 شخصيت از جهت گستردگي کمال
ساده، جامع
همه شخصيت هاي داستان ساده هستند “شخصيت هاي ساده اگر چه زندگي را در يک يا دو نکته لمس مي‌کنند يک نويسنده ماهر ممکن است از طريق منحصر کردن جزئيات، قيافه يا ژست يا لحن او را مهم و حائز اهميت بسازد” (پرين، 1378: 48)

4-3-5-5 شخصيت از جهت نوع کاربرد
الف: شخصيت قالبي
شخصيت قهوه چي در نقش خود يک شخصيت قالبي است يعني عملش مشخص است و از الگوي رفتاري که خواننده از قبل با آن آشنايي دارد عمل مي کند بنابراين اين شخصيت از نوع شخصيت هاي قالبي است.
ب: شخصيت نوعي
استاندار از شخصيت نوعي داستان که مي تواند نشان دهنده ي خصوصيات گروه يا طبقه اي از نوع خود باشند.

4-3-6 شيوه شخصيت پردازي
نحوه شخصيت پردازي در داستان استفاده از شيوه ي مستقيم است. نويسنده در قالب راوي از داستان با معرفي شخصيت ها و تحليل اعمال و رفتار آنان شخصيت هاي داستانش را به خواننده مي شناساند.

4-3-7 گفت و گو
الف: دخالت مستقيم راوي
داستان با گفت و گوي راوي با مخاطبان به انگيزه ي انتقال اطلاعاتي پيرامون موضوع داستان انجام مي گيرد.
رفتم کميته امداد نگويد چرا قبلا? خبر ندادي. در جوابم گفتند: تنها مال تو نيست. خيلي از دکان ها و خانه‌ها ريخته (دانش آراسته، 1389: 34)
ب: گفت و گوي دو طرفه
در قسمتي از داستان شاهد گفت و گوي راوي با اسدالله است. که از زبان راوي داستان بيان شده است و هدف اين گفت و گو گسترش طرح داستان است:
“رفتم دکان اسدالله. ديدم جاي سوزن انداختن نيست. گفتم: دويست گرم پنير مي خواهم. گفت: خورد است. پدر… دروغ مي گفت. از ناچاري لوله چراغ گرفتم که دويست تومان برايم حساب کرد. گفتم: لوله چراغ دويست تومن؟ گفت: يک ساعت ديگر بيايي تمام مي شود.” (همان:25)
و در قسمتي ديگر شاهد گفت و گوي راوي با دوستش که در مسکن و شهر سازي کار مي کرد هستيم که اين گفت و گو به انتقال لحن شخصيت مورد نظر کمک مي کند.
“گفتم: دکانم ريخته چه بکنم؟ گفت: خيلي از جاها شده سالن تابستاني. توي دلم گفتم: اين هم وقت گير آورده من دارم توي بدبختي دست و پا مي زنم او شوخي اش گرفته… … … … …
به سبک خودش گفتم: اتفاقا? مال من هم شده سالن تابستاني. گفت: صبر کن مي آيند براي بازرسي” (همان: 25)
ت: حديث نفس
“هر کس بگويد بچه ي من خوب است به خدا دروغ مي گويد: من سه تا بچه داشتم اگر آنها اهل بودند دکانم نمي ريخت. يکي که معتاد بود مرد و ما را هم از دست خودش راحت کرد به خاطر حرف مردم. دارو ندارم را خرج دفن و کفنش کردم. اين دو تا که زنده اند. يکي ليسانس حقوق است يکي ليسانس کشاورزي. و هر دو تا بي کار. اما آن شب کدام گوري رفته بودند” (همان:25)
در اين قسمت شخصيت با حرف زدن با خود افکار، احساسات خود را به مخاطب منتقل مي کند.

4-3-8 لحن
4-3-8-1 لحن کلي داستان
لحن کلي داستان توصيفي است گويا راوي وقايع را همانند خاطره اي همانگونه که اتفاق افتاد و تجربه کرده است بازگو مي کند.

4-3-8-2 لحن گفتاري شخصيت ها
لحن هر يک از شخصيت ها حاصل نقش آن ها در متن داستان و ارتباط کلامي آن ها با شخصيت هاي ديگر داستان لحن گفتاري شخصيت ها متنوع است.
الف: لحن جدي، صريح
“در جوابم گفتند: تنها مال تو نيست. خيلي از دکان ها و خانه ها ريخته: فروشگاه اتکا، مسجد اما جعفر صادق، مدرسه شهيد فتحي فر” (دانش آراسته :24)
ب: لحن اميدوارانه:
“مدتي سر پا ماندم تا يکي بيايد که آمد و گفت: خيالت راحت باشد. يک نمونه اش را شنيدي خرابي در سطح شهر خيلي زياد است. اکيپ ما دارد بررسي مي کند اين برف بلا نبود همه را غافلگير کرد” (همان: 25)
ج: لحن طنزآميز
“گفتم: دکانم ريخته چه بکنم؟ گفت: خيلي از جاها شده سالن تابستاني. توي دلم گفتم: اين هم وقت گير آورده من دارم توي بدبختي دست و پا مي زنم او شوخي اش گرفته.” (همان:25)
4-3-9 زاويه ديد
داستان به شيوه “داناي کل” يعني از زبان راوي يا نويسنده روايت شده است. و به سبک و روش خاصي خاطره نوشته شده است

4-3-10 صحنه
با توجه به زادگاه نويسنده مربوط به شهر رشت مي باشد چون با توجه به مکانهايي که در داستان نام برده است متعلق به شهر رشت مي باشد. فروشگاه اتکا- مسجد اما جعفر صادق- مدرسه شهيد فتحي فر

4-3-10-1 کار و پيشه ي شخصيت ها
راوي داستان شغلش خياطي است.
“اما حالا قدرت خريد يک قيچي را هم ندارم لباس مردم توي دکانم بود” (همان:23)
اسدالله دکان خواروبارفروشي دارد.
“رفت دکان اسدالله. ديدم جاي سوزن انداختن نيست. گفتم: دويست گرم پنير مي خواهم گفت: خورد است.” (همان: 25)
دوست راوي که در مسکن و شهرسازي کار مي کرد.

4-3-10-2 زمان
زمان بيان داستان مربوط به فصل زمستان و بارش برف است.

4-3-10-3 محيط کلي و عمومي شخصيت ها
خصوصيات خلقي و مقتضات فکري
راوي داستان شخصيتي است که با توجه به مشکل به وجود آمده در برهه ي زماني خاص يعني بارش برف و ريختن سقف دکانش سعي کرده به هر دري بزند تا بتواند با تعمير دکان خود دوباره به امرار معاش بپردازد و در اين راه به هر دري مي زند و به جاهاي مختلف از جمله کميته امداد و… سر مي زند تا بتواند مشکل خود را حل کند.

4-3-11 زبان داستان
زبان داستان، ساده و به گونه اي مستقيم و بدون پيچيدگي بيان مي شود. گويا نويسنده، خاطره يا واقعه اي را به شکلي ملموس براي مخاطب خود بيان مي کند. با اين حال مهمترين عناصر سازنده زبان که در اين داستان به چشم مي خورد عبارت از:

4-3-11-1 توصيف
نويسنده با بکارگيري دقيق و تصوير سازي هاي واضح و گويا به ايجاد صحنه هايي زنده براي محاطب دست مي زند.

4-3-11-2 به کارگيري کلمات و ترکيبات عاميانه
“انگار مردم… .” (همان: 24)
“اما معلوم نبود آن شب کدام گوري رفته بودند” (همان: 25)
” هزار بار با هم صفا کرده بوديم” (همان:25)

4-3-11-3 استفاده از ضرب المثل (مثل ساير)
در جاي جاي داستان آنجا که لازم مي بيند از مثال هاي رايج و جاري که دلالت بر وضوح معني و لطف ترکيب دارد، استفاده نموده است و بدين ترتيب به پويايي ادبيات عامه در قلب ادبيات داستاني کمک کرده است.
“ديدم ايستادن دگر برايم آب و نان نمي شود.” (همان:24)
“مي گفت: هشتاد درصد شهر برق دارند. چه دروغ شاخداري” (همان:24)
“مردم هميشه از شکم خودشان حرف درمي آورند” (همان:24)
“رفتم دکان اسدالله. ديدم جاي سوزن انداختن نيست.” (همان: 25)

4-3-12 درونمايه
هدف از نوشتن اين داستان دعوت مخاطب به اصول اخلاقي زير است:
الف: وجود حوادث طبيعي و تلخ کامي در زندگي انسان امري طبيعي است.
ب: اگر واقعيات زندگي را بپذيريم قطعا? با صبر و شکيبايي بر بسياري از مشکلات و مصائب غلبه خواهيم کرد.
ج: در هنگام گرفتاري ها و مصائب شخصيت واقعي انسان ها بهتر نمود پيدا مي کند.

داستان ششم فلافل فروش
4-3-13 موضوع
موضوع داستان “فلافل فروش” در مورد پرستاري از يک پيرزن است. و پيدا کردن پرستاري که بتواند با روحيات اين پيرزن سازگاري داشته باشد از موارد مهم اين داستان است.

4-3-14 طرح
عزيز پير زني است که با وجود داشتن عروس و نوه و دختر بدليل مشغله کاري ايشان و اينکه هر کدام داراي زندگي خودشان است نياز به داشتن پرستار مي باشد. که بتواند از او نگهداري نمايد.
دختر عزيز در فرانسه زندگي مي کند و اين عروس او شادي ست که مسؤوليت پيدا کردن پرستار مورد قبول عزيز به عهده اوست. بعد از فراز و نشيبهاي زياد و آمدن و رفتن پرستارهاي مختلف به خانه عزيز بالاخره زن ميانسالي که بتواند با روحيات عزيز سازگار باشد و هم بتواند از عهده مسئوليت نگهداري او برآيد پيدا مي شود و داستان با پاياني خوش به اتمام مي رسد.

4-3-15 ساختار طرح
ساختار طرح از يک معضل اجتماعي صحبت مي کند که اکثر جوامع پيشرفته صنعتي با آن دست به گريبان هستند تشکيل شده است

4-3-15-1 شروع
داستان با تلفن سيمين از فرانسه شروع مي شود که از شادي عروس خانواده مي خواهد تا به عزيز سر بزند چون با پرستار دعوايش شده است.
“سيمين از فرانسه تلفن زد: شادي جان دستم به دامنت. يک توک پا برو پيش عزير ببين باز چي شده؟ لابد باز با پرستارش دعوايش شده” (همان: 27)

4-3-15-2 ناپايداري
ناپايداري از همان ابتداي داستان شروع مي شود.
“به سيمين گفتم: تو که اخلاق عزيز را مي داني از همه چيز ايراد مي گيرد. رويم نشد بگويم من ديگر نيستم مگر چند بار يک موضوع را تکرار مي کنند؟ تازه هر وقت پيشش مي روم زخم زبان هم مي زند.
آن دفعه مي گفت: هميشه بايد شما را ببينم؟ انگار من پسرش را کشته ام” (همان:27)

4-3-15-3 گسترش
داستان با بيان گلايه پيرزن از پرستارش گسترش مي يابد و پرسش و پاسخ هايي که بين آندو صورت مي?گيرد باعث مي شود خواننده به داستان پي ببرد. “تا مرا ديد سر گلايه اش باز شد: شادي جان مرا از دست اين دختره نجات بده؟
پرسيدم: چي شده؟ گفت: برايم زندگي نگذاشته موجود بي خيال است نجس و پاکي سرش نمي شود ظرف?ها را موقع شستن ماست مالي مي کند. جارو زدن بلد نيست.” (همان: 28)
“به زهرا توپيدم: چرا با پيرزن اين طور رفتار مي کني؟ تو پول مي گيري بايد به ميل او کار کني.
گفت: شادي خانم به خدا بهتان مي زند. کور شوم اگر دروغ بگويم نمي دانم چرا با من سر لج افتاده. عزيز گفت: الهي زير خاک بروي من دروغ مي گويم؟ چه رويي داري تو؟” (همان:28)

4-3-15-4 تعليق
وقتي شادي براي پيدا کردن پرستار جهت نگهداري از مادرشوهرش دچار مشکل مي شود و با آمدن و رفتن پرستاران مختلف که با روحيه او سازگار نيستند يا اينکه جو داخلي خانه را دچار مشکل مي کنند حالت انتظار در مخاطب شکل مي گيرد و خواننده مشتاق مي شود بداند ادامه ي جريان به کجا کشيده مي شود و با انتخاب پرستاران مختلف و جريانهايي که پيش مي آيد و حرف هايي که رد و بدل مي شود بر حالت انتظار مخاطب دامن مي زند.

4-3-15-5 بحران
شادي عزم خود را جزم کرده تا با پيدا کردن پرستار مناسب بتواند هم خواهر شوهرش سيمين را راضي نگهدارد و هم خودش بتواند با توجه به مشکلات زندگي خود فضاي آرامي داشته باشد. بنابراين به هر دري مي زند و با انتخاب پرستاران مختلف و سروکله زدن با ايشان سعي مي کند انتخابي احسن يا خوبي داشته باشد تا بتواند از پيرزن نگه داري مي کند.

4-3-15-6 اوج
وقتي شادي متوجه عدم تعامل پرستاران با پيرزن مي گردد. نقطه اوج داستان است. عدم تعامل هر پرستار با پيرزن نقطه ي اوج تازه اي در داستان مي آفريند که باعث ناراحتي شادي مي گردد و باعث مي شود او به تکاپو بيفتد تا به دنبال پرستار بهتري برگردد تا با پيرزن تعامل داشته باشد و بتواند با اخلاقش کنار بيايد.
“اما عزيز با او نمي سازد اخلاقش را که مي داني خدا نکند با يکي چپ بيفتد انگار نه او را ديده نه شناخته” (همان: 29)
“با هزار بدبختي يکي را پيدا کردم که خل و چل بود مرض آرايش کردن داشت گاهي که سرزده مي رفتم مي ديدم جلو آينه ايستاده دارد خودش را هزار قلم آرايش مي کند تلفن بود. از صبح تا شب به اين و آن تلفن مي کرد و غش غش مي خنديد” (همان: 29)
“جوابش کن عزيز يک کلام بود هر چه مي گفت همان بود. رفتم آرايشگاه به هايده خانم گفتم: کسي را سراغ نداري؟ کفت: چرا ندارم. گفتم: جوان نباشد. گفت: اتفاقا? نيست. دنبال کار مي گردد تلفن زد يارو آمد. ميان سال بود و خيلي مؤدبانه برخورد مي کرد معلوم بود کار کشته است.” (همان: 30)
“رفتم به عزيز سر بزنم ديدم آن خانم نيست. بدبختي کم داشتم دوباره بدبختي عزيز افتاد روي کولم اين بار ديگر عزم خود را جزم کردم که اگر سيمين تلفن زد رک و راست بگويم من ديگر نيستم؟ آخر چند تا؟” (همان: 32-31)

4-3-15-7 گره گشايي
بالاخره بعد از آمدن و رفتن پرستاران زياد و دروغين ناباروري شادي توانست پرستاري پيدا کند که هم سن و سال دار بود و هم عزيز از او راضي بود.
“خدا را شکر يکي زد و پيدا شد که اين هم سن و سال دار بود. گفتم: چقدر مي گيري؟ گفت: هر چقدر که قبلا? مي دادي. يکي دو بار که سرزده رفتم ديدم

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید