پایان نامه ارشد درباره داستان کوتاه، روشنفکران

دانلود پایان نامه

نويسنده را انجام مي دهد و سرانجام از صحنه ي داستان بيرون مي رود” (اخوت، 1371: 125). “شخصيت موجودي است که ماجراها و حوادث داستان، اعمال و عکس العمل هاي او را باعث مي شود، و اين واکنش ها، متقابلاً در روند وقايع، حوادث و ماجراهاي داستان تأثير مي گذارد”
“نويسنده با خلق يک شخصيت گويي به آفرينش انساني دست مي يازد که مي تواند مختارانه در ماجراي داستان حضور پيدا کند و تأثيرگذار باشد. در واقع همين نکته است که نويسنده را صفتي خداگونه مي دهد و او را دچار تجربه اي غريب اما لذّت بخش مي سازد” (مستور، 1379: 34). “خلق چنين شخصيت هايي را که براي خواننده در حوزه ي داستان تقريباً مثل افراد واقعي جلوه مي کنند، شخصيت پردازي مي خوانند” (ميرصادقي، 1388: 84).
“شخصيت در يک اثر نمايشي يا روايي فردي است داراي ويژگي هاي اخلاق و ذاتي که اين ويژگي ها از طريق آن چه که انجام مي دهد- رفتار- و آن چه که مي گويد – گفتار – نمود مي يابد. زمينه ي چنين رفتار يا گفتاري انگيزه هاي شخصيت را بازتاب مي دهد” (مستور، 1379: 33). “نويسنده در آفرينش شخصيت‌هايش مي تواند آزادانه عمل کند، يعني با قدرت تخيل، شخصيت هايي بافزايند که با معيارهاي واقعي جور نيايد از آن ها حرکاتي سرزند که از خالق او- نويسنده – ساخته نباشد و با آدم هايي که هر رو در زندگي واقعي مي بينم تفاوت داشته باشد” (ميرصادقي، 1388 84). “اعمال و گفتاري که از اشخاص داستان سر مي زند بايد به گونه اي با خصايل و ويژگي هاي خاص انان هماهنگي و ارتباط داشته باشد” (داد، 1390: 301).
“در تاريخ نقد ادبي شايد نظريه ي ارسطو قديمي ترين نظريه ي مستقل درباره ي شخصيت باشد” (اخوت، 1371: 127). “ارسطو اشخاص را (که براي آن ها ارزش زيادي قائل بود) بازيگران نمايش مي دانست و درباره ي آن ها چنين مي نوشت: بنابراين اشخاص [که در صحنه بازي مي کنند] از آنچه نمايش مي دهند، قصدشان تقليد سيرت و خصلت اشخاص داستان نيست بلکه خود به سبب افعال و کرداري که انجام مي‌دهند و دارند بدان سيرت و خصلت منسوب مي گردد نتيجه ي کردارهاي آن هاست” (همان: 128).
“در سال 1605 فرانسيس بيکن در پايان نامه ي “ترويج دانش16” نظريه ي عالم صغير و کبير مطرح کرد. او انسان را عالم صغير مي دانست و جهان را عالم کبير. تا سال ها اين نظريه در محافل روشنفکري مطرح بود و به آن توجه خاصّي مي شد. نظريه ي عالم صغير در توسعه ي نظريه ي شخصيت داستاني بسيار مؤثر بود زيرا معتقدان به اين نظريه اعتقاد داشته که با مطالعه و توصيف عالم صغير (انسان) مي توانند عالم کبير را بشناسند.
در قرن هفدهم مطالعه، درباره ي شخصيت به اوج خود رسيد حتي نوع ادبي تازه اي به وجود آمد که به آن “چهره سازي” مي گفتند. در اين زمان که قيافه شناسي و تحليل شخصيت افراد از مطالعه چهره‌ي آنان در محافل ادبي و روشنفکري بسيار رايج بود. معمولاً رسم بر اين بود که نويسنده خصوصيات روحي و جسمي افراد معروف را به تفصيل و با ذکر جزئيات مي نوشته و در جلسات ادبي مي خواند. چهره سازي و تيپ‌سازي از شيوه هاي رايج اين دوره بود تا زمانِ بالزاک ادامه يافت. بالزاک نيز علاقه ي خاص به چره سازي و قيافه شناسي داشت. او به طور مشخش تأثير نظريه ي قيافه شناسي فيلسوف و متألّه سوئيسي “لاواتر17″، 1801-1741، بود. لاواتر فکر ميکرد که از مطالعه ي قيافه ي افراد مي توان به افکار و شخصيت آن ها پي ببرد. از اواخر قرن هجدهم آرام آرام انسان در مرکز توجه قرار گرفت انسان مداري جايگاه ويژه‌اي يافت. اين امر بر رمان نويسي تأثير مستقيمي گذاشت و نويسندگاني مانند فلوبر، جرج اليوت و داستايفسکي به شخصيت پردازي توجه خاصي کردند و بعد در زمان هنري جيمز، شخصيت پردازي به اوج خود رسيد” (همان: 128-129).

2-4-2 ويژگي هاي شخصيت
“اول، شخصيت ها بايد در رفتار و خلقياتشان ثابت قدم و استوار باشند. آن ها نبايد در وضعيت و موقعيت‌هاي مختلف، رفتار و اعمال متفاوتي داشته باشند مگر اينکه براي چنين تغيير رفتاري دليلي وجود داشته باشد.
دوم، شخصيت ها براي آنچه انجام مي دهند بايد انگيزه ي معقولي داشته باشند، به خصوص وقتي که تغييري در رفتار و کردار ان ها پيدا شود، ما بايد دليل اين تغيير را بفهميم. امکان دارد که در آن بخشي از داستان دليل تغيير رفتار شخصيت يا شخصيت ها نفهميم اما به هر حال وقتي داستان را تمام کرديم بايد دليل چنين تغييري را بدانيم.
سوم، شخصيت ها بايد پذيرفتني و واقعي جلوه کنند. آن ها بايد نه نمونه ي مطلق پرهيزکاري و خوبي باشند و نه ديو بدسرشت و شرير، بلکه بايد ترکيبي از خوبي و بدي و مجموعه اي از فرديت و اجتماع باشند” (مير صادقي، 1388: 85-86).

2-4-3 طبقه بندي شخصيت
“مهمترين عنصر، منتقل کننده ي تم داستان و مهمترين عامل طرح داستان، شخصيت داستاني است. تقريباً تمام داستان ها در گسترش طرح و ارائه ي تم خود از شخصيت هاي داستاني ياري مي جويند که معمولاً انسانند” (يونسي، 1365: 25). “وقتي به شخصيت داستاني مي پردازيم بايد بدانيم که اين شخصيتي که نويسنده ساخته از چه نوعي است: ساده است يا بغرنج، نمونه ي نوعي است يا شخصيتي ممتاز، ثابت است يا گسترش يابند، قهرمان يا سياهي لشکر، شخصيت اصلي داستان است يا مقابل و ضد او” (همان: 25).

2-4-3-1 شخصيت از نظر ماهيت
“منظور از شخصيت لزوماًَ شخصيتي انساني نيست. داستان ها مي توانند از درخت، حيوان و يا يک شيء به عنوان شخصيت داستاني بهره مد شوند و تنها الزام در اين خصوص تفويض وجوه انساني به آن هاست” (مستور، 1379: 34).

2-4-3-2 شخصيت از جهت تحويل پذيري يا تحويل ناپذيري
الف. شخصيت ايستا18
“شخصيت ايستا، شخصيتي در داستان است که تغيير نکند يا اندک تغييري را بپذيرد. به عبارت ديگر در پايان داستان همان باشد که در آغاز بوده است و حوادث داستان بر او تأثير نکند يا اگر تأثير بکند، تأثير کمي باشد” (ميرصادقي، 1388: 94). “قهرمان ممکن است از آغاز تا پايان داستان ثابت بماند و از نظر فکري و روحي تغيير نکند” (شميسا، 1378: 163). “اصولاً قصه ها، چه کوتاه و چه بلند اغلب شخصيت هاي ايستايي دارند” (ميرصادقي، 1388: 94).
ب. شخصيت پويا19 يا ديناميک20
“شخصيت پويا يا ديناميک يک تغيير پايدار را در بعضي جهات شخصيتش، فرديتش يا نظريه و طرز فکرش متحمّل مي شود. اين تغيير ممکن است تغيير قابل توجه يا ناچيز باشد” (پرين، 1378: 51). “شخصيت پويا، شخصيتي است که يکريز و مداوم در داستان دستخوش تغيير و تحول باشد و جنبه اي از شخصيت او، عقايد و جهان بيني او يا خصلت و خصوصيت شخصي او دگرگون شود” (ميرصادقي، 1388: 94).
“در يک داستان کوتاه معمولاً براي بيش از يک شخصيت پويا موقعيت و جا فراهم نيست. با اين وجود، يک طرح اساسي کمياب از داستان کوتاه، مي تواند تغييري را در شخصيت اصلي داستان به عنوان نتيجه يک موقعيت وخيم در زندگي اش نشان دهد. هنگامي که اين حادثه در يک داستان تحليلي به وقوع مي پيوندد، اين تغيير احتمالاً مطمئن ترين کليد راه يافتن به مفهوم داستان است” (پرين، 1378: 52). پرين معتقد است يک تغيير، براي اينکه متقاعد کننده و قابل باور باشد، بايد سه شرط را برآورده سازد.
1- مي بايست در حد توانايي ها و امکانات شخصيتي باشد که قرار است اين تغيير را ايجاد کند.
2- مي بايست به طور مکفي از طريق شرايطي که در آن شخصيت مورد نظر خود را قرار داده است برانگيخته شده باشد.
3- مي بايست زمان کافي براي يک تغيير بزرگ که به طور ناگهاني به وقوع مي پيوندد اختصاص داده شود. (همان: 52).

2-4-3-3 شخصيت از نظر ميزان گستردگي و کمال
الف. شخصيت ساده21
“منظور از شخصيت ساده افرادي است که تنها با يکي از وجوه انساني خود در داستان حضور مي يابند. شخصيتي که تنها شناخت مخاطب از او ترسو بودن يا خرافي بودن يا مغرور بودن اوست، شخصيتي ساده است. شخصيتي ساده گاه براي تقويت و پر رنگ کردن شخصيت هاي جامع مورد استفاده قرار مي گيرند” (مستور، 1379: 35). “شخصيت ساده با استفاده از يک يا دو خصوصيت شخصيت پردازي مي شود” (پرين، 1378: 52). “اشخاص ساده ي داستان را در قرن هفدهم پرسناژهاي “فکاهي” مي خواندند. اينان را گاه نمونه‌ي نوعي (تيپ) و کاريکاتور نيز مي گويند” (اخوت، 1371: 155).
ب. شخصيت جامع22
شخصيت جامع، پيچيده و چند وجهي است؛ تعريف است شخصيت ممکن است نيازمند يک مقاله يک مقاله براي تجزيه کامل آن باشد” (پرين، 1378: 47). “اگر شخصيتي با تمامي وجوه خود در استان حضور پيدا کند شخصيتي جامع خواهد يافت” (مستور، 1379: 35).
“بيشتر داستان هاي کوتاه به ندرت براي بيش از يک يا دو شخصيت کاملاً مبسوط جا دارند. لزوماً شخصيت‌هاي فرعي ساده باقي مي مانند” (پرين، 1378: 48).

2-4-3-4 شحصيت از جهت نوع کاربرد
الف. شخصيت هاي قالبي23
“شخصيت هايي هستند که نسخه بدل کليشه ي شخصيت هاي ديگري باشند. شخصيت قالبي از خود هيچ تشخّصي ندارد. نحوه ي عملش مشخص است، زيرا طبق الگويي رفتار مي کند که ما با آن قبلاً آشنا شده ايم. مثلاً کسي که اداي “جاهل”ها را در مي آورد يا تقليد هنرپيشه ي معروفي را مي کند، شخصيتي قالبي را ارائه مي دهد” (ميرصادقي، 1388: 96). “شخصيت هاي قالبي اغلب مأنوس جلوه مي کنند چون مردمي که ما در کوچه و خيابان مي بينيم داراي بسياري از ويژگي هاي آن ها هستند” (همان: 97).
ب. شخصيت هاي قراردادي24
“افراد شناخته شده اي هستند که مرتباً در نمايشنامه ها و داستان ها ظاهر مي شوند و خصوصيتي سنتي و جاافتاده دارند. شخصيت هاي قراردادي، به شخصيت هاي قالبي خيلي نزديکند و گاه تشخيص اين دو از هم دشوار است” (همان: 99). “شخصيت هاي قراردادي به علت پيوستگي و نزديکي سنتي شان با موقعيت هاي نمايشي مشابه، قراردادي شده اند مثل شهر پير و حسودي که زن جوان خود و فاسق او را به دام مي‌اندازد” (داد، 1390: 305). “در قصه هاي قديمي، غول ها، ديوها، جن ها، پري ها، جادوگرها، آدم هاي خسيس، آدم هاي سخي، شخصيت هاي قراردادي بودند که در توصيف خصوصيت‌هاي آن‌ها مبالغه مي شد” (ميرصادقي، 1388: 99).
“نخستين بار اين نوع شخصيت ها در نمايشنامه هاي کلاسيک (کلاسيسيسم) و در تئاتر يونان باستان ظاهر شده اند و بعدها در ساير انواع ادبي نيز براي خود جاي باز کرده اند” (داد، 1390: 305).

پ. شخصيت هاي نوعي25
“شخصيت نوعي يا تيپ نشان دهنده ي خصوصيات گروه يا طبقه اي از مردم است که او را از ديگران متمايز مي کند. شخصيت نوعي نمونه اي است براي امثال خود. براي آفريدن چنين شخصيتي بايد حقيقت را از چند نمونه واقعي و زنده گرفت و با هنرمندي در هم اميخت تا شخصيت نوعي مورد نظر آفريده شود” (ميرصادقي، 1388: 101). “شخصيت هايي ((شخصيت) است که مجسم کننده ي خصوصيات و مشخصات گروه يا طبقه اي از مردم است مثل پروفسورهاي گيج و حواس پرت و وکيل هاي همه فن حريف و حيله گر” (داد، 1390: 306).
بلينسکي در تعريف شخصيت نوعي يا تيپ گفته است:
“تيپ” يک “غريبه ي آشنا” است، “آشناست” به اين علت که خصايص و ويژگي هاي پديده هاي واقعي را نشان مي دهد و “غريبه است” به اين دليل که اين خصايص و ويژگي ها در شخصيت فردي نويني يا در تصوير نويني از زندگي که حاصل خلاقيت هستند، تمرکز مي يابند” (مير صادقي، 1388: 103).
ت. شخصيت تمثيلي26
“شخصيت هاي تمثيلي، شخصيت هاي جانشين شونده هستند، به اين معنا که شخصيت يا شخصيت?هاي جانشين فکر و خلق و خو و خصلت و صفتي مي شوند؛ مثل آقاي ديو سيرت، خانم خوش طينت” (همان: 104). “در آثار بعضي از نويسندگان نيز، شخصيت هاي تمثيلي جنبه ي کاريکاتوري پيدا مي کنند مثل شخصيت هاي رمان مزرعه ي حيوانات جورج اورال” (داد، 1390: 304).
ث. شخصيت نمادين27
“شخصيتي است که به نويسنده امکان مي دهد مفاهيم اخلاقي يا کيفيت روحي و معنوي را به قالب عمل درآورد. فرد نمادين کسي است که عمل و گفتارش در مجموع خواننده را به مفاهيمي فراتر از خودش راهنمايي کند” (همان: 305).
“شخصيت هاي نمادين، نويسنده را قادر مي کند مفاهيم اخلاقي يا کيفيت روحي و روشنفکرانه را به قالب عمل درآورد” (مير صادقي، 1388: 107).
ج. شخصيت هاي همه جانبه28
“شخصيت

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید