پایان نامه ارشد درباره داستان کوتاه، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه

خرستد که هيچ کدام قابل چاپ نيست معلوم نيست چرا مي نويسد.” (همان? 8)

ت: لحن جدي
“چندي پيش خواب سيروس را ديده ام. شب احيا رفته بودم مسجد ديدم گوشه اي نشسته سرش را گرفته ميان دو دست و دارد گريه مي کند نيمه شب بود و داشتم ذکر مي گفتم. چشم هايم را ماليدم و با خود گفتم. يعني درست مي بينم اين سيروس است؟ رفتم کنارش نشستم و گفتم: تو اينجا چه مي کني؟ خنديد و گفت: بله ديگه. اين تکيه کلامش بود.” (همان? 9)

ج: لحن طنزآميز
“گفت از اين حرف ها بگذريم. سيگارت را کم کني ما تو را لازم داريم.
اما من آن دعانويسي هستم که مي ترسم توي خواب صالحي احضار شوم مثل آن هايي که در مجله اش رديف شده و برايش يقه دراني مي کنند” (همان:10)

4-1-9 زاويه ديد
دانش آراسته در قسمت شروع داستان ابتدا خود را به عنوان راوي به مخاطب معرفي مي کند که از آن به زاويه ديد اول شخص استفاده شده است و نويسنده در حکم روايت کننده داستان است. بعد با استفاده از زاويه ديد داناي کل داستان را بيان مي کند که به آن زاويه ديد نويسنده مي گويند “اين شيوه نسبت به شيوه زاويه ديد داناي کل محدود، قديمي تر و کهنه تر است نويسنده عقل کل داستان است و به خود اجازه مي‌دهد که نسبت به هر چيزي نظر بدهد و پر حرفي کند” (مير صادقي، 1388: 396)

4-1-10 صحنه
4-1-10-1 محل جغرافيايي
مکان و محل جغرافيايي داستان به طور روشن بيان نشده اما چون نويسنده اهل رشت است بايد به همان مکان اشاره داشته باشد. تا جايي که نظور از ولايت همان شهر رشت است.
( (راستي وضع مسکن توي ولايت چطور است؟ خيلي دلم مي خواهد ساکن آنجا شوم. اما فکر نمي کنم و زن و بچه ام موافقت کنند) ) (دانش آراسته :8)

4-1-10-2 کار و پيشه ي شخصيت ها
راوي داستان نويسنده بود
“تلفن که زنگ مي زد اولين حرفش اين بود: مشغول دعانويسي هستي؟
منظورش نوشتن بود (دانش آراسته: 7)
اما شخصيت اصلي داستان دبير بود.
“هفته اي يک برنامه برايم مي نوشت و هر چه توي دلش بود بيرون مي ريخت دبير بود.” (همان: 7)

4-1-10-3 زمان
از آنجايي که داستان به شکل بيان خاطره اي از خاطرات نويسنده است قطعا? زمان و عصر وقوع حادثه به گذشته ي زندگي نويسنده برمي گردد.

4-1-10-4 محيط کلي و عمومي شخصيت ها
خصوصيات خلقي و مقتضيات فکري
شخصيت اصلي داستان دبير بود که علاوه بر آن نويسندگي هم مي کرد اما او کسي بود به جاي آن که در زمان حال زندگي بکند در قرن گذشته زندگي مي کرد.
“اما او آدم اين قرن نبود و در قرن نوزده زندگي مي کرد. دوست داشت مثل يک نويسنده با سردبير يک مجله مکاتبه کند. خيال مي کرد روزي اين نامه ها چاپ خواهد شد و اسم او را سر زبان ها خواهد انداخت. با من مثل دو تا نويسنده نامه نگاري مي کرد من گاه خيلي کوتاه جواب نامه هايش را مي دادم اما او گلايه مي کرد که چرا جوابش را کوتاه مي نويسم.” (همان: 9-8)

4-1-11 زبان داستان
زبان داستان ساده و به گونه اي مستقيم و بدون پيچيدگي بيان مي شود. گويا نويسنده خاطره يا واقعه اي را به شکل ملموس براي مخاطب خود بيان مي کند. با اين حال مهمترين عناصر سازنده ي زبان که در اين داستان به چشم مي خورند عبارتند از:

4-1-11-1 استفاده از زبان توصيف
نويسنده با از استفاده زبان توصيف سعي دارد صحنه را به گونه اي بيارايد که خواننده را در برابر آن صحنه قرار دهد. به گونه اي که مخاطب آن منظره را کاملا? حس و تصور کند.
“يک شب دلت را صاف مي کني. صبح زود از خواب بيدار مي شود. دو رکعت نماز مي خواني و از خدا مي خواهي که سيگار را ترک کني. خدا هم به تو کمک مي کند پنجره را باز مي کني. يک ربع ورزش مي‌کني و از هواي صاف ريه را پر مي کني و از زندگي لذت مي بري” (همان:7)

4-1-11-2 استفاده از اطناب
گاهي نيز نويسنده گرفتار پرگويي و اطناب مي شود و از لطف داستان مي کاهد و خواننده احساس ملال مي کند:

4-1-12 درونمايه
راوي (نويسنده) درون مايه ي داستان را به شکل نتيجه در آخر داستان بدين شکل در اختيار خواننده قرار داده است: “آدم بي رويا سنگي بيش نيست آدم بي رويا از واقعيت چماق درست مي کند و به سرت مي‌کوبد. همان طور که من داشتم بر سرش مي کوبيدم” (همان:10)

4-2 داستان دوم (تقويم ديواري)
4-2-1 موضوع
موضوع داستان تقويم ديواري است که يادآور گذشته و خاطرات گذشته است که نويسنده با توصيف چيزهايي که در اطراف مي بيند سعي در يادآوري خاطرات گذشته دارد.

4-2-2 طرح
پوررستگار سلماني قديمي شهر است که با گذشت زمان دکان او در شهر پابرجاست. رواي داستان که بعد از چند سال به شهر سر مي زند در گذشتن از شهر و يادآوري خاطرات و افراد گذشته و سرگذشت ايشان به مغازه سلماني پا مي گذارد و با ديدن عکسهاي قديمي و تقويم ديواري قديمي نيز خاطرات گذشته را دوباره براي صاحب سلماني تداعي و زنده مي کند.

4-2-3 ساختار طرح
داستان تقويم ديواري نوعي طرح پيچيده دارد که نويسنده با دقت در خاطرات گذشته به حل معماي تقويم ديواري دست پيدا مي کند.

4-2-3-1 شروع
شروع داستان با توصيف راوي از داخلي مغازه سلماني پوررستگار است ولي خواننده در قسمت هاي پاياني متوجه مغازه سلماني مي شد.
“آن روبان سياه هنوز بالاي آينه قدي و روي تقويم ديواري آويزان بود پوررستگار چرا آن تقويم را برنمي‌دارد. مگر سال و ماه در آن کهنه نشده؟ چند بار مي خواست از او بپرسد چرا اين تقويم را دور نمي‌اندازي؟ شايد برايش نامي خاص داشت که آن را دور نمي ريخت” (همان:11)

4-2-3-2 ناپايداري
در داستان تقويم ديواري ناپايداري مبهمي در داستان ديده نمي شود و راوي سعي دارد با يادآوري اسامي گذشتگان و يادآوري خاطرات آنان به نوعي با گذشته ارتباط پيدا کند.

4-2-3-3 گسترش
با يادآوري خاطرات گذشته و اسامي که راوي در داستان روايت مي کند و به افرادي که اشاره مي کند که چه کارهايي کرده بودند و چه عاقبتي در انتظار آنان بود داستان گسترش پيدا مي کند. “زمان چه زود مي‌گذرد. همين جا غلامحسين سيلي به گوش فرجادزد که چرا براي نيم نمره پسرم را رد کردي و باعث شدي ولگرد بشود. همين بلا را محمدعلي سر پسرش آورد که چرا براي يک نمره پسرم را رد کردي. اما چيزي که او را به شک مي انداخت اين بود که اين سلسله مراتب چه قدر ادامه خواهد داشت و چرا بايد فرزندان تاوان پدران خود را پس بدهند؟” (همان: 12)
4-2-3-4 تعليق
با توصيفهاي راوي از وضعيت گذر خواننده دچار تعليق و پيچيدگي که در ابتداي داستان بوده مواجه مي‌شود و کنجکاو مي شود که در دکان سلماني چه اتفاقي مي افتد.
اين علاقمندي خواننده نسبت به آينده سرنوشت شخصيت اصلي حالت تعليق را رقم مي زند در قسمتي از بنياد نظري اشاره شد که: “نويسنده بايد بکوشد فرآيند ارائه ي اطلاعات را به گونه اي طراحي کند که خواننده نتواند ادامه ي ماجرا را حدس بزند) ) (مستور، 1379: 32)

4-2-3-5 بحران
“عکس ها با او از گذشت زمان حرف مي زدند اما يک عکس کنار تقويم بود که نمي دانست چرا با آن روبان سياه هنوز بالاي تقويم است تقويمي رنگ و رو رفته با نقش هفت سکو که مراحل کودکي تا پيري را نشان مي دهد سکوي اول عکس يک نوزاد که صورتي تپل داشت و توي کالسکه خوابيده بود. سکوي آخر عکس يک پيرمرد عصا به دست. سکوي وسط عکس عروس و دامادي که عروس دسته گل در دست داشت و به داماد لبخند مي زد. از پوررستگار پرسيد: چرا بالاي اين تقويم روبان سياه زده اي؟” (دانش آراسته 13-12)
بحران با کنجکاوي راوي در مورد روبان سياه تقويم ديواري شروع مي شود.

4-2-3-6 اوج
“پوررستگار عکس کنار تقويم را نشان داده و گفت: خوب نگاه کن. موضوع برايت روشن خواهد شد و او با دقت به عکس خيره ماند چيزي دستگيرش نشد به پوررستگار گفت: چيزي نفهميده ام پوررستگار گفت: بيشتر دقت کن.” (همان: 13)
نقطه اوج سؤالات در اينجاست چون که راوي مي بايست “رابطه بين عکس و تقويم ديواري و روبان سياه را کشف مي کرد و اين معما را حل مي نمود.”
اما چگونه؟(همان: 13)

4-2-3-7 گره گشايي
“کم کم موضوع برايش روشن مي شود عکس شباهت کمي به داماد داشت پوررستگار گفت: عکس پسر من است و اينجاست که معماي عکس و رابطه ان با تقويم ديواري و روبان سياه حل شده است.” (همان: 13)

4-2-3-8 پايان
“با روشن کردن سيگار توسط پوررستگار و گذاشتن ان روي لبش معماي عکس داماد و روبان سياه روي تقويم حل مي شود بعد سيگاري روي لبش گذاشت و آتش زد” (همان: 13)

4-2-4 پيرنگ بسته يا پيرنگ باز
اين داستان پيرنگ باز است از اين نظر که حوادث به طور طبيعي تنظيم شده است و گره و پيچيدگي خاصي در طرح ديده نمي شود. اما آنچه قابل تأمل است اينکه بر خلاف تعريف پيرنگ باز نتيجه گيري به شکلي قطعي در پايان داستان به چشم مي خورد.

4-2-5 شخصيت
شخصيت هاي به کار رفته در اين داستان همه از ماهيتي انساني هستند عبارتند از: راوي- پوررستگار- پسر پوررستگار- غلامحسين- فرجاد- محمد علي- پسر محمد علي- پدر راوي- حسن – رضا نجار- علي خياط-آقاي رسايي- هادي جوافشان- رحيم مکانيک- اکبر مبرهن- علي بهبودي- مرتضي هاشمي- پرويز سمندري

4-2-5-1 شخصيت از جهت اهميت
الف- شخصيت اصلي:
راوي و پوررستگار شخصيت اصلي داستان هستند. و محور داستان و نظر خواننده را به خود جلب مي کنند.
ب: شخصيت فرعي
غلامحسين- فرجاد- محمد علي- پسر محمد علي- پدر راوي- حسين – رضا نجار- علي خياط- گلکار- آقاي رسايي- هادي جوافشان- رحيم مکانيک- اکبر مبرهن- علي بهبودي- مرتضي هاشمي- پرويز سمندري- داماد (پسر پوررستگار) همگي از شخصيت هاي فرعي هستند که نويسنده به کمک اين شخصيت‌ها گذشته ي زندگي راوي و پوررستگار را رقم مي زند و به مخاطب عرضه مي کند. و هر کدام باعث شکل گيري داستان وشکل گيري طرح داستان هستند.

ايستا، پويا
با توجه به آنچه در بنياد نظري گفته شد در يک داستان کوتاه عموما? بيش از يک شخصيت ديده نمي شود. اين داستان يک شخصيت ايستا دارد و آن پوررستگار است که شغل سلماني دارد و با گذشت روزگاري طولاني هيچ تغييري در شخصيت او ديده نمي شود و جز پيري هيچ تغييري در او حاصل نمي شود و در پايان داستان همان شخصيت آغاز داستان را دارد.

4-2-5-2 شخصيت از جهت گستردگي و کمال
ساده، جامع
شخصيت هاي داستان همه از شخصيت ساده اي برخوردار هستند. با گذشت زمان و تغييرات بسياري که بر شهر و مردمان آن گذشته است ولي بعضي شخصيت ها با اينکه از دنيا رفته اند ولي همان سادگي را دارند.
“به عکس هاي دور آينه نگاه کرد. گذشت زمان عکس ها را خميده و زرد کرده بود عکس ها در دنيايش جان مي گرفتند” (همان: 13)
“عکس ها با او از گذشت زمان حرف مي زدند” (همان: 13)

4-2-5-3 شخصيت از جهت نوع کاربرد.
الف: شخصيت قالبي
پوررستگار به عنوان شخصيت قالبي است او به عنوان سلماني در دکان خود مشغول به کار است. “پوررستگار کنار پنجره دست را ستون چانه کرده بود و از بيکاري به عابران نگاه مي کرد. همان که موهاي بلند و صافش را کنار مي زد تا توي چشم هايش نيفتد. بعد قيچي به دست شانه را لاي موها فرو مي کرد و مي پرسيد: اين قدر کوتاه کنم خوب است؟” (همان:14-12)

ب: شخصيت نوعي
نويسنده با اسم هاي خاص مثل غلامحسين- فرجاد- محمدعلي- حسن هويشي- رضا نجار- علي خياط گلکار- رسايي- هادي جوافشان- رحيم مکانيک- اکبر مبرهن- علي بهبودي- مرتضي هاشمي- پرويز سمندري شخصيت هايي را ايجاد نموده که مي توانند نشان دهنده ي خصوصيات گروه يا طبقه اي از نوع خود باشند.
“اينجا خواروبار فروشي حسن هويشي بوده تازه تشکيل خانواده داده بودم به من گفت: اينجا دکان خودت است. آن دست دکان رضا نجار بود. يک دست ميز و صندلي سفارش داده بودم و خودم را خوشبخت عالم مي ديدم. ياد علي خياط هم به خير که لباس دامادي ام را تنم کرده بود و مي گفت: توي آينه خودت را نگاه کن ببين چه شده اي کت توي تنت رقص مي کند آنجا کفاشي گلکار بود هر وقت به او کفش سفارش مي‌دادم، مي گفت هر که از تو پرسيد کجا دوخته اي بگو. آخر مردم عقلشان توي چشمشان است. اين خانه‌ي آقاي رسايي مدير دبيرستان نور بخش بود که همان طور مانده و من

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید