منابع مقاله درباره مبدأ و معاد

دانلود پایان نامه

بخش اول :

کليات و مفاهيم

پيش گفتار:
در آغاز کلام لازم است قبل از ورود در مباحث اصلي اين پايان نامه به مفهوم فقه لسان اهل لغت و در اصطلاح فقها و نيز فقه در قرآن و پس از آن به بررسي فقه در عصر صحابه و تابعين و لسان اهل روايات و همچنين به معناي فقه در اصطلاح کلام فقها و اصوليين و نيز به واژگان مشابه آن اشاره کنيم تا با بصيرتي کامل و نگاهي عميق و ژرف و به نحو جامع الاطراف به موضوع اين پايان نامه بپردازيم .
فصل اول: در اين فصل به تبيين معناي فقه در لغت و اصطلاح و در فرهنگ قرآني و اصطلاح فقيهان اشاره مي شود.
1-1 : فقه در لغت
در نگاه بدوي و مراجعه ابتدايي به کلمات و تعبيرات کثيري از اهل لغت، به نظر مي رسد که “فقه” به معناي مطلق فهم باشد. از تعبيراتي نظير گفته هاي ذيل چنين استفاده اي مي شود:
“الفقه، الفهم. قال اعرابي لعيسي بن عمر: شهدت عليک بالفقه….”( جوهر اسماعيل، بن حماد، صحاح اللغة، ج6، ص224 ). الفقه، بالکسر العلم بالشي، والفهم له والفطنة له.”( فيروز آبادي، محمدبن يعقوب، قاموس اللغة، ج4، ص289 ) ، “الفقه، فهم الشيء.” (فيومي، احمدبن محمد، مصباح المنير، ص479 ).
ليکن با تأمل و نگاهي مجدد، خصوصاً به عبارات لغوياني که در مقام تعيين تفاوتهاي ظريف بين واژگان متشابه برآمده اند و فروق اللغه را تدوين کرده اند، به اين نتيجه مي رسيم که “فقه” در لغت، مطلق فهم نيست، بلکه موشکافي و ريزبيني و فهم دقيق را “فقه”گويند. اگر بخواهيم دقيق تر سخن بگوييم، بايد به جاي “فهم دقيق” از “ادراک دقيق” استفاده کنيم و بگوييم: با مراجعه به فروق اللغه، به اين نتيجه مي رسيم که فقه در لغت، مطلق علم به يک شيء و ادراک آن نيست، بلکه ريزبيني و ادراک دقيق را “فقه” گويند؛ زيرا:
اولاً: گرچه در عبارات پيش گفته، فقه به “مطلق فهم” معنا شده، لکن با مراجعه به بعضي از کتب لغت به دست مي آيد که واژه “فهم” خود، برابر با مطلق علم و ادراک نيست، بلکه عبارت از ادراک خفي و دقيق است (الجزائري، نورالدين محمد، فروغ اللغات ، ص174 (و با نوعي استنتاج و تعقل همراه است: “ادراک أمرٍ عن تعقل و هو الاستنتاج العلمي “؛ (مصطفوي، حسن، التحقيق في کلمات القرآن الکريم، “فهم” ) چنان که “تفهيم” نيز همانند آيه “ففهّمناها سليمان…”، (انبياء(21)، آيه79 (باري بيش از مطلق تعليم دارد و وقتي مي گوييم: “به او تفهيم کردم”، مقصود اين است که او را به عمق و باطن مطلب رساندم.
اگر ابن فارس در مقاييس اللغة، فقه را به مطلق علم تفسير کرده و گفته است: “وکل علم لشيء فهو فقه”، بدين جهت است که در اين عبارت، تنها در مقام بيان اين نکته است که واژه فقه در ابتدا عام بود و شامل هر علمي مي شد، ولي پس از آن به علم شريعت اختصاص يافت: “کل علم لشيءٍ فهو فقه، ثم اختص ذلک بعلم الشريعة”؛ نه اينکه در مقام بيان معناي دقيق فقه و تفاوت آن با علم باشد. شاهد اين مدعا جمله سوم عبارت ايشان است که مي گويد: “وأفهمتک الشيء: بيّنته لک”؛ يعني افهام را به “تبيين” معنا مي کند و روشن است که تبيين يک مسئله، بيش از مطلق تعليم آن است.
ثانياً: کتب لغت ديگري وجود دارد که در تفسير واژه فقه تصريح مي کنند که “فقه” به معناي مطلق آگاهي و درک نيست، بلکه با نوعي استنتاج، تعمق، تأمل و شکافتن کلام همراه است:
الف. راغب که به تعبير بعضي از صاحب نظران، لغوي تيزچنگي در يافتن معناي اصلي و دقيق است، مي گويد:”فقه آن است که انسان با استنتاج از معلومات و قضاياي بالفعل و موجود، به مجهولي دست يازد.” (راغب اصفهاني، حسين بن محمد، مترجم خسروي حسيني، غلامرضا، “الفقه هو التوصل الي علم غائبٍ بعلمٍ شاهدٍ.” . مفردات راغب، ماده “فقه” ) .
ب. ابوهلال عسکري در الفروق اللغوية مي نويسد: “فقه آن است که انسان با دقت و تأمل، پي به مقتضاي کلام ببرد؛ لذا به کسي که مخاطب شماست، مي گوييد: “تفقه ما أقوله؛ يعني در آنچه مي گويم تأمل کن تا بر آن واقف شوي.” (ابوهلال عسکري، حسن بن عبداله، الفروق اللغوية، الفرق بين العلم و الفقه، ص412 ) .
ج. ابن اثير مي نويسد: “فقه در اصل به معناي فهم است و از شکافتن و گشودن مشتق شده است.” (طوسي، محمدبن حسن، النهاية، ج2، ص465 ) .
د. هروي مي گويد: “معناي حقيقي فقه، شکافتن و گشودن است و فقيه کسي است که کلام را مي شکافد.” (ابوعبيد هروي، احمد بن محمد، الغريبين، ج2، انتشارات المجلس الاعلي للشئون الاسلاميه لجنه احياء التراث الاسلامي، ص126 ) .
گويا بر اساس همين عبارات است که ابواسحاق مروزي، فقه را به “فهم الشيء الدقيق” تعريف کرده است (زرکشي، محمد بن عبداله، المنثور في القواعد، ج1،ص12 (و با توضيحي که در ارتباط با معناي لغوي “فهم” گذشت نيز روشن مي شود که اشکال زرکشي که گفته است: “مختار مروزي با سخن ارباب لغت که فقه را به مطلق فهم معنا کرده اند، مردود است”، (همان ) وارد نيست.
نيز گويا بر همين اساس است که بعضي از محققان لغوي معاصر تصريح مي کنند که اصل واحد در اين مادّه، فهم بادقت و تأمل است: “إن الأصل الواحد في المادة هو فهم علي دقة و تأمل.” (مصطفوي، حسن، پيشين، ماده “فقه” . ) البته مناسب تر بود که وي به جاي واژه فهم، واژگاني چون ادراک يا آگاهي را به کار مي برد؛ زيرا ـ چنان که گذشت ـ مادّه “فهم” خود، نوعي دقت و تأمل را در بر دارد و اين نکته اي است که خود ايشان در مادّه “فهم” به آن اشاره يا تصريح کرده اند. (مصطفوي، حسن، پيشين، ماده “فهيم”. )
از آنچه گذشت به خوبي مي توان اطمينان يافت که معناي لغوي فقه، مطلق ادراک و آگاهي نيست، بلکه نوعي دقت و موشکافي و ريزبيني در آن اشراب شده است و در لغت فقيه به کسي گفته مي شود که کلام را بشکافد و ريزبين و دقيق و بصير باشد و اگر بپذيريم که قرآن کريم به لسان قوم نازل شده و در غير افعال مخترع ـ که غالباً در عبادات تصور دارد ـ به مقتضاي قوانين بلاغت و فصاحت، با مخاطبان خويش به زبان خود آنان سخن مي گويد و از خود ابداعي ندارد و از همين رو بهترين منبع در شناخت لغت و ريشه يابي آن است، بايد بگوييم واژه “فقه” در فرهنگ قرآني و در فرهنگ راسخان علوم الهي تا قرينه اي مقتضي خلاف در آن نباشد، به همين معناست؛ چنان که تفصيل آن خواهد آمد.
يادآوري
با توجه به آنچه از تصريح ارباب لغت در دو مادّه “فهم” و ” فقه” گذشت و گفتيم نوعي دقت و تأمل در مادّه ” فقه” اشراب شده است، ديگر نيازي نيست تا براي اثبات مدعا استشهاد شود که عرب به “فقهت أن الاثنين أکثر من الواحد” و يا “فقهت أن السماء فوقنا” تعبير نمي کند و به کسي که آگاه به بديهيات و ضروريات احکام است، عنوان ” فقيه” نمي دهد؛ چنان که زرکشي چنين استشهادي را از بعضي نقل کرده است. (زرکشي، محمدبن عبداله، المنثور في القواعد، پيشين ).
اگر چنان تعبير و چنين عنواني به کار گرفته نمي شود، شاهد بر مدعاي فوق نيست؛ زيرا ممکن است گفته شود که تعبير به “علمت أن السماء فوقنا” و يا “فهمت أن السماء فوقنا” و يا “شعرت أن الاثنين أکثر من الواحد” نيز نمي شود و به آگاه به بديهيات احکام، “فهيم” يا “عالم” نيز اطلاق نمي شود. پس صرف عدم اطلاق را نمي توان دليل بر اين گرفت که “فقه” از حيث مفهومي اخص از فهم و علم است.
1-2 : فقه در فرهنگ قرآني
از ملاحظه مجموع آياتي که در آن واژه فقه و مشتقات آن به کار رفته است، چند نکته به دست مي آيد:
الف.فقه در فرهنگ قرآني به همان معناي لغوي؛ يعني بصيرت و ريزبيني و ادراک دقيق استعمال شده است و اين نکته اي است که حتي در آيات استشهادي براي نقض اين معنا (اين نقض از جانب زرکشي، محمدبن عبداله، در المنثور في القواعد، ج1، ص12، پيشين، صورت گرفته است ( اينکه به معناي مطلق آگاهي است، نيز صادق است، نظير آيه اي که قول قوم شعيب، خطاب به آن حضرت را نقل مي کند: (به اين آيه و آيه بعد در “الموسوعة الفقيهة” کويتي استدلال شده است(ر.ک: الجزء الاول ، ص11 ) “قالوا يا شعيب ما نفقه کثيراً مما تقول”؛ (هود، آيه91 )زيرا چنين نبود که آنان از حرفهاي شعيب سر در نياورند، بلکه با آنکه ظاهر سخنان آن حضرت درباره مبدأ و معاد و مسائل اخلاقي و غير آن را مي فهميدند، به جهت سيطره شهوات و خواسته هاي نفساني و نيز چون به حاق و روح بيانات او پي نمي بردند و نمي توانستند آن را باور کنند، مي گفتند: “ما کثيري از آنچه را که تو مي گويي، نمي فهميم و دقيقاً از آن سر در نمي آوريم”.
آيه “و إن من شيء الا يسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبيحهم” (اسراء، آيه44. ) يز چنين است ؛ زيرا اين گونه نيست که از خضوع و خشوع همه موجودات در مقابل خداوند و از تنزيه و تسبيحي که لااقل در حد زبان حال دارند، چيزي نفهميم. آنچه براي ما نامعلوم و نامفهوم است، حقيقت و کنه تسبيح آنان است که به همان عدم فقه و عدم فهم دقيق برمي گردد. همچنين است آنچه در شأن کفار وارد شده است: “فما لهؤلاء القوم لايکادون يفقهون حديثاً” (نساء، آيه 78 )و زرکشي مدعاي فوق را با آن نقض کرده است (زرکشي، محمدبن عبداله، المنثور في القواعد، پيشين. ) ؛ زيرا قطعاً چنين نبود که آنان از هيچ حديث و کلامي سردر نياورند.
انطباق معنايي که در عرصه آيات اختيار شد، بر آياتي چون”…ليتفقهوا في الدين…” (توبه، انعام، آيه65 و آيه122 )و “انظر کيف نصرّف الايات لعلهم يفقهون” (انعام، آيه65 ) و “طبع علي قلوبهم فهم لايفقهون” (توبه، آيه87 ) و “رب اشرح لي صدري… يفقهوا قولي” (طه، آيه28 ) روشن تر است، خصوصاً وقتي دو آيه 97 و 98 سوره انعام با هم مقايسه و ملاحظه شود؛ زيرا به گفته علامه طباطبايي در الميزان (طباطبايي، علامه، الميزان، ج7، ص290 ) ، از آنجا که در آيه 97، سخن از نظر کردن در ستارگان و اوضاع سماوي است (و هو الذي جعل لکم النجوم…) و فهم آن مئونة چنداني نمي طلبد، تعبير “قد فصلنا الايات لقوم يعلمون” آمده است، ولي در آيه 98 که سخن از آيت نفس انساني است (و هو الذي أنشاکم من نفس واحدة…) و فهم اسرار آن افزون بر بحثهاي نظري، نياز به مراقبت باطني و تعمق شديد و تثبيت بليغ دارد، تعبير “قد فصلنا الايات لقوم يفقهون” به کار رفته است.
ب. حوزه و محدوده استعمال اين واژه در لسان آيات، اختصاص به احکام فرعي ندارد، بلکه فقيه قرآني کسي است که در مجموعه دين از فهم دقيق و بصيرت لازم برخوردار باشد و اين مجموعه، شامل همه مسائل اعتقادي، اخلاقي و مسائل فرعي عملي مي شود.
استفاده اين نکته از آياتي همانند آيه 122 سوره توبه:”ليتفقهوا في الدين ولينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم” مئونه و تکلفي ندارد؛ زيرا اولاً: “دين” که تفقه در آيه به آن تعلق گرفته، عبارت از مجموع مسائل اسلامي است: “أن الدين عندالله الاسلام…” (آل عمران، آيه19 ) ؛ ثانياً: تصريح يا ظاهر آيه اين است که تفقه در دين، سبب انذار قوم و در نهايت بر حذر شدن آنان مي شود و قطعاً چنين هدفي به صرف آشنايي با مسائل حلال و حرام، بدون شناخت مبدأ و معاد و مسائل اخلاقي تأمين نمي گردد.
در موارد ديگر استعمالات قرآني (حدود نوزده مورد ديگر)، شمول واژه فقه در غير مسائل فرعي روشن تر است؛ زيرا بدون استثنا در همه آن موارد، مورد استعمال اين واژه، مسائل اعتقادي و اخلاقي است؛ نظير آيه سيزدهم سوره حشر که کمي خوف از خداوند و در مقابل، مقهور و مرعوب خلق خدا شدن را به قلت فقه احاله داده است: “لـأنتم أشد رهبة في صدورهم من الله ذلک بأنهم قوم لايفقهون “.
تذکر اين نکته نيز لازم است که محدوديت واژه فقه در مسائل ديني، اعم از احکام و اخلاق و اعتقادات، جزء مادّه اين واژه نيست. به تعبير ديگر، هيچ گونه محدوديتي براي اين واژه در عرصه آيات در معناي لغوي به وجود نيامده

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید